|
شعر مقاله تحلیل
|
.jpg)


مظلوم تاریخ

جمعه 28صفر به روایتی سالروز شهادت ختم پیامبران الهی حضرت
محمد {ص} می باشد آن سیه چرده که شیرینی عالم با او بود و آن
ستاره ای که چون خوش درخشید ماه مجلس شد و دل بی تاب وخسته
عاشقانه سینه چاکش را رفیق و مونس شد..شهید زنده یوسف گم گشته
لبنان امام موسی صدر مقاله ای دارد با عنوان علی تنها یک موحد بود و
بس اکنون می خواهم با اتکا به همین سخن عرض کنم محمد رسول خدا
یک موحد بود و بس و اگر در پی موشکافی و تجزیه و تحلیل این کلام
برآئیم باید عرض نمایم بزرگترین شاخصه فکری و شخصیتی پیامبر
اسلام همان اعتقاد به وحدانیت خداوند و عشق بی نهایت نسبت به پادشاه
ملک هستی بود و تمام حسن ها و بهترین عصاره ها ی انسانی و علمی
که در وجود نازنین وی جمع گشته بودند همگی معلول آن علت محسوب
می شوند یعنی هر چه هست از خداست ..در ذیل مطلب باید عرض کنم
در تفسیر آن آیه معروف قرانی که می فرماید {ای پیامبر تو نیز انسانی
هستی چون سایر انسانها و تنها تفاوت تو با دیگران در آن است که بر
تو از جانب ما وحی می شود ولی بر دیگران نه!}باید توجه داشت که
بعضی آیات قرانی را باید با توجه به بعضی دیگر از آیات تعبیر و تفسیر
نمود تا به معنی ژرف حقیقی آیه فوق الذکر دست یافت ما در جای
دیگری از این کتاب بکر آسمانی داستان معراج محمد {مصطفی}وصعود
عرفانی پیامبر رحمت از مراتب آسمانها و رسیدن به آسمان هفتم و محل
میقات و سخن گفتن بی واسطه با آن یگانه نقاش ازلی را می خوانیم !
برخلاف نظر استاد جستجوگرم دکتر عبدالکریم سروش وحی متفاوت با
الهام است الهام مسئله ایست درونی که شاعر را بر سرایش شعر بر
می انگیزد و در مقابل وحی مسئله ایست بیرونی و مرتبه ای محسوب
می شود که آدمی به واسطه فرشته وحی با حضرت باری تعالی ارتباط
برقرار کرده و فرمان دریافت می نماید باید توجه داشت که تنها
مخاطبان مستقیم وحی پیامبران هستند وبه طور حتم برای قرار گرفتن
در هر کاری باید شرایطی محیا باشد پس برای اصطلاح وحی که در آیه
ذکر شده در بالاآمده است باید معنی و مفهومی وسیع در نظر گرفت یعنی
تا یک سلسله شرایط فوق العاده مهم انسانی و معنوی در وجود یک
شخص جمع نگردد وی مخاطب وحی نخواهد بود پس همان یک تفاوتی
که در قران میان پیامبر و سایر آدمیان ذکر شده است در مفهوم و سیعی
که در بر دارد راوی میلیون ها تفاوت است این تفاوت ها را می توان از
ملاقات بی واسطه پیامبر عزت و کرامت انسانی محمد امین در شب
معراج با حضرت حق دریافت!علامه شرق دکتر محمد اقبال در اواخر
عمر شریف خویش قصد داشت کتابی به رشته تحریر در آورد با عنوان
جذاب{ پیامبر ناشناخته} {صد افسوس که این مهم به دلیل وخیم تر شدن
وضعیت جسمانی وی ممکن نشد}ولی به راستی چرا شخصیتی چون
اقبال حضرت محمد {ص} را پیامبری ناشناخته می نامد ؟!
مرحوم مطهری جمله ای دارد که نقل آن بدن انسان را می لرزاند
می گوید از روزی می ترسم که دشمنان اسلام و بدخواهان ملل اسلامی
در سایه لطف احدیت به این مذهب خدایی گرایش یافته جامه مسلمانی بر
تن نمایند آنگاه چهره حقیقی دینی را که از پدرانمان به دست ما رسیده
بر ما بنمایانند و مذهب اسلام را بر ما عرضه دارند !{یعنی ما از اسلام
حقیقی فاصله گرفته ایم } و این سخن عجیب نیست اگر کلام شریعتی را
فراموش نکرده باشیم که آورده است اسلام همچون پوستینیست که پشت
و رو برما پوشانیده اند ! و اکنون چهره پر تللو و درخشنده اسلام در
طرف دیگر پوستین نهان است ..اگر با مقالات سلطان العارفین شمس
الدین محمد تبریزی مانوس باشیم حتما داستان مردی را که پیامبر اسلام
را در خواب می بیند خوانده ایم شخصی در خواب محمد رسول خدا را
در حالی می یابد که تعجب کنان به مردم اطراف می نگریسته و از
مذهب آنها می پرسیده است و زمانی که می گویند ای پیامبر اینها همه
پیروان تو هستند به تندی پاسخ می دهد دینی که اینان بر انند با چیزی
که
من آورده ام یکسان نیست آری نه تنها پیامبر بلکه اسلام او نیز ناشناخته
و قدر نادانسته مانده است چه زیبا روایت می کند شریعتی وقتی در
کتاب بازگشت به خویشتن از اسلام آوردن ابوذر غفاری سخن می گوید
{اسلام مذهبیست که یک عرب راهزن نیمه وحشی بادیه نشین را که
هیچ قدر و قیمتی نداشت تبدیل کرد به ابوذر غفاری بلندترین فریاد عدالت
خواهی و حق طلبی انسان تا به امروز} بی دلیل نیست که شخصیتی چون
برنارد شاو راجع محمد {ص} می گوید اگر روزی مردم اروپا پیرو
مذهب محمد گردند اروپا را سعادت و خوشبختی فرا خواهد گرفت و یا
محققی نظیر گوستاو لوبون فرانسوی صاحب تاریخ تمدن اسلام و عرب
می نویسد اگر ارزش انسان را با فکر و عمل او بسنجند به طور حتما
محمد ابن عبدالله بزرگترین شخصیت تاریخ بشریت است و بی علت
نیست چهره معروفی چون ولتر بعد آن همه ناسزا گویی نسبت
پیامبراسلام قبل از مرگ خویش می گوید من به این مرد بد کرده ام !
دینی که او آورده است حاوی سعادت و خوشبختی برای
انسانهاست..اکنون نه سال که قرن ها با آن چهره با نشاط و آرمانی
اسلام فاصله گرفته ایم مذهبی که به علت توجه خاص پیامبرش به علم و
آموزش تا قرن هفت هجری می رفت تا دروازه های جدیدی را در دنیای
علم و تکنولوژی بگشاید چنانکه گوستاو لوبون مسلمانان را به دلیل کسب
پیشرفت های خارق العاده علمی و عملی استاد اروپائیان می نامد و در
ذیل مطلب باید عرض کنم اروپائیان در دوره رونسانس بسیاری از
کشفیات و دستاآوردهای دانشمندان مسلمان را بانام خود د ر دنیا مطرح
ساختند {یک نوع دزدی علمی} بنگرید به ارزش و اهمیت آموزش در
مکتب اسلام در پایان یکی از غزوات پیامبر برای آزادی اسرای کافر
شرطی تائین می فرمایند{هریک از کافران که ده مرد مسلمان را سواد
خواندن و نوشتن بیاموزد آزاد است }بی دلیل نیست که امام علی {ع} با
آن همه شاخصه های بالای انسانی می فرمایند {ما در سخت ترین لحظه
ها به پیامبر پناه می بردیم }پیامبری که بر حصیری می خوابید و به
خرمایی سیر می شد! پیامبری که دستان دخترک نوجوانش را بوسه
می داد و نوه های شیرینش را بر کمر می نشاند می نویسند یکی از
سران کفار به نام ابوجهل هرروز بر بلندی پشت بامی پنهان می گردیده
و بهنگام عبور حضرت محمد {ص} با پرتاب سنگ به اذیت ایشان
می پرداخته است روزی پیامبر از همان محل می گذشته اند متوجه
می گردند خبری از ابوجهل نیست سراغش را می گیرند خبر می رسد
بیمار است و در بستر افتاده بی درنگ خرمایی می خرند و به عیادت
وی می روند ! چنانکه می نویسند ابوجهل از شرم لحاف بر چهره
می کشد و با خود می گوید من هر صبح در پی اذیت او برآمدم با این
حال محمد به عیادت من آمده است ! راجع ارزش و احترامی که
محمد {ص} برای زنان قائل بودند می توان به روایتی حیرت آور
اشاره داشت که نقل آن خالی از لطف نیست پیامبر آزادی عمل
نامحدودی را در محیط خانه برای زنان خویش قائل بوده اند روزی
عمر که پدر زن پیامبر محسوب می شده است برای دیدار دخترش به
خانه رسول خدا در می آید و رفتار عجیب دخترش با پیامبر را مشاهده
می نماید که دستور می داده و یا بزرگ بزرگ حرف می زده است!
با دیدن چنین صحنه ای عمر برآشفته می شود و از رسول رحمت
اجازه می خواهد که به علت چنین رفتاری دخترش را مورد تنبیح
قراردهد اما پیامبر خدا به شدت مخالفت می نمایند و بر عزت و
احترم همسر خویش تاکید می نمایند و نیز حدیثی است شهره خاص
و عام {از دنیای شما سه چیز را بیشتر می پسندم یکی نماز که
ستون دین است دیگری زن و آن یکی عطر} از فضائل آن نگار
به مکتب نرفته که به غمزه ای مسئله آموز صد مدرس می شود هر
چه گوئیم و بنویسم کم است {هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم ز آن} صبح جمعه 28 صفر هنگامی
که شبکه های تلوزیون ایران را چک می کردم متوجه شدم در
شبکه ای مراسم عزاداری برای امام رضا را نشان می دهند در
کانالی دیگر عزاداری برای امام حسین است {اینها همه عزیزترینند
ولی همه و همه زیر سایه سنگین آن پیام آورعشق و یگانه منجی
عالم بشریت قرار دارند لحظه ای دلم هوای کوچه های مدینه را کرد
آن راه ها که هنوز جاپاهای رسول خدا را می توان در آنجاها یافت
نقل می کنند پس از جنگ احد و شهادت اولین سید الشهدای اسلام
حضرت حمزه {عموی پیامبر} زنام و کودکان هر یک در سوگ
عزیزی در کوچه های مدینه مویه می کرده به سرو سینه می کوفتند
حضرت محمد که از آن منطقه می گذشته اند با دیدن این صحنه
دل خدائیشان می گیرد و گریه آغاز می کنند مسلمانان با دیدن این
صحنه به دور آن خورشید نبوت و اقیانوس انسانیت حلقه زده دلیل
گریه ایشان را جویا می شوند پیامبر خدا می فرمایند دیدم هر کس در
غم عزیزی می گرید اما چون عمویم حمزه زنی و فرزندی نداشت
کسی برای او گریه نمی کند! از شعرای برجسته عرب شخصی
می گوید پیامبر اسلام به معراج رفت ولی برگشت اگر من جای
او بودم دیگر برنمی گشتم ! پیامبر رحمت برگشت تا انسانها را
متوجه رحمت بی منتها و محبت نامحدود خداوند نسبت به بندگان
خود کند خداوندی که زلزله را می فرستد تا هشدار دهد ای انسان
وقت توقف تو در این جهان کوتاه است بجنب تا از قافله عقب نمانی
ولی فردای زلزله بر ما باران می فرستد تا بگوید من شما را
فراموش نکرده ام باران نشانه رحمت بی منتهای من است آری
آفریدگار روز و شب با بندگان خویش به واسطه وسیله ها و
نشانه ها سخن می گوید لاکن ما را چشم بینا یا گوش شنوا
نیست
همچنانکه در قران کریم آمده است عده ای از آدمیان
می بینند ولی در حقیقت کورند می شنوند ولی در حقیقت کرند!
{پیامبر خدااز معراج برگشت برگشت تا به عهدی که با جان جان
جان خویش بسته بود وفا نماید }

ای پیامبر از تو مظلوم تر ندیده ام
و از تو والاتر نشناخته ام
ای محمد سخت دلتنگ تو ام
در دعاهایت از فقرا نیز یادکن ...
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد...
29 صفر مطابق با 18اسفندماه 1386
تبریزلی ذبیح و آرزو{رابعه}



غزل واره پایانی دیوان نبوت

خرد آن پایه ندارد که براوپای گذاری
بختیاری تو و برمرکب اقبال سواری
چون توان در تو رسیدن ؟به دویدن؟ به پریدن؟
نور پایی که چنین با دگران فاصله داری
لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبی بود
تا چه دیدی که چنین مستی و پر شور وشراری
شعله در خرمن تاریکی تاریخ فکندی
چشم بیدار زمان بودی و خسپیده به غاری
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسی و آوریخته بر طرفه مناری
نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
از نگاه و نفست حق به طرف آمده آری
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
کیمیایی است سعادت ز فتوحات تو جاری
از غزل واره پایانی دیوان نبوت
حجت بالغه شاعری حضرت باری
دولتی!اختر اقبال بلندی که بخندی
رحمتی !سینه آبستن ابری که بباری
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنانی
کوثر خلد نشان سدره ی معراج تباری
مژده ای اختر سعدی جرسی نعری رعدی
آفتابی سحری خنده صبح شب تاری
یوسفستان جمالی هنرستان خیالی
شکرستان وصالی ز شکر شور برآری
روح عشقی هنری خمر خرابات طهوری
نفحات شب قدری نفس سبز بهاری
همه اقطار گرفتی همه افاق گشودی
به جهادی و مدادی و کتابی و شعاری
توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندی ز مداری به مداری
ز سوادی به خیالی زخیالی به هلالی
پای بر ابله جبرئیل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان
طائر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری
به تجمل بگذشتی به جلالت بنشستی
بر چنان خوان کریمی و چنان خیل کباری
میهمان حرم ستر و عفاف ملکوتی
در تماشاگه رازی و تماشاگر یاری
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری
تو برارکان شریعت نزدی سقف معیشت
سیر چشمی تو رسالت ز تجارت نشماری
به خدایی که تو را شاهد سوگند قلم کرد
که حریفان قلم را به فقیهان نسپاری...
---------------------
اسفند ۸۴
------------------------------------------------------------------
دکتر عبدالکریم سروش
------------------------------------------------------------------

به کسی که دلش شکسته نمیشه گفت
که تو باید اینجوری و طبق برنامه از ساعت فلان تا فلان
و با این لحن خاص ناله کنی!
پروردگارا !
تو این خونه مجازیم دارم
با جوهر اشک چشمم برات این نامه رو می نویسم
شوری اشک چشامو تو دهنم احساس می کنم و اتاق
داره دور سرم می گرده ! دلبرا توی همه زندگیم فقط راجع یک کس
حسود بودم نمی تونستم ببینم تو خدای کسی دیگه ای هم باشی
همیشه دوست داشتم فقط برا من باشی آخه خیلی دوست دارم
می خوام همیشه سرم و بگذارم رو پات وزار زار اشک بریزم می خوام
تا نفسم هست با تو حرف بزنم آخه تو جون منی تنها بهانه زندگی منی
قربون دلداری دادن هات بشم . نمی دونم چرا کسی باورش نمیشه من
از همه این زندگی جز تو هیچ چیز نمی خوام پروردگارا تو همه سالهای
زندگیم هرگز آدم بزرگی نبودم آدم خاصی هم نبودم ولی همیشه
با خودم که خلوت می کردم می گفتم این درست که هیچ کس
هیچ چیز نیستم . شايد من ضعیف و کم باشم اما عزیزترین کسم
خدای عالمه مهربونم باور می کنی با گفتن این جمله دلم قوت می گرفت
فدای خوبی های بی منتهای تو بشم . من اگه فقیر ترین آدم این کره
خاکی هم باشم بازم یکی رو دارم که وقتی از همه دنیای سیر می شم
سرم و می زارم رو شونه هاش زار زار اشک می ریزم و اون عزیز آرام آرام
دستش رو می کشه رو سرم وهنگامی که به چشاش خیره می شم
به تمنای یک نگاه با او ن چشای مهربونش دلم رو می بره به اون دور دورا
به جایی که هنوزم عاشقا اونجا حرمت دارن به جایی که محبت اجر و
قیمتی داره ! راستش تو تنها پروردگار من نیستی حالا که کمی با
خودم فکر می کنم می بینم تو بهترین دوست منی اخه همیشه وقتی
از جلسه امتحان خارج می شدم تو رو می دیدم که منتظرم نشستی
و نگران حالمی ای آنکه از شنیدن نامت از شدت شوق و علاقه دست
و پام می لرزه هر موقع کار اشتباهی ازم رخ می داد می ترسیدم از
اینکه ازم دلخور باشی و دیگه دوستم نداشته باشی ولی تو بدون اینکه
قضیه رو به روم بیاری می اومدی و من را متوجه کارهای خوب دیگه
می کردی. جونم نفسم قربونت برم دلم خیلی گرفته تو می دونی که
در همه زندگیم چقدر وابسته به تو بودم باور کن من بدون تو هیچ کاری
بلد نیستم همش خرابکاری می کنم یادت هست؟! همیشه خرابکاری
های منو درست می کردی؟! خداجونم یادت هست وقتی امام حسن
نماز می خوند تمام تنش می لرزید یادت هست وقتی اون فقیر سر نماز
از علی گدایی کرد علی حتی سر نمازم نخواست اون بیچاره رو از كرمش
دست خالی بگذاره و انگشترش رو ازدستش انداخت تا اون و برداره و بره؟!
پروردگارم اون فقیر به در خانه علی رفت و غنی برگشت! قربونت برم من
جاي ديگه نرفتم راه رو از قبل مي دونستم تو خودت به من گفته بودي
من درست اومدم سر راست در خونه خودت رو زدم من عاشق
مهربوني ياتم تو كه مي دوني دلم برا مهربوني هات ضعف مي ره
تو جونمي يادته اون شب گفتم اگه تو تنهام بذاري ديگه از هيشكي
نمي تونم انتظاري داشته باشم گفتم قربونت برم من ضعيف ترين بنده
توام يك خواهشي ازت دارم زمين و زمان رو از من بگير خنده ات را نه!
يعني بگذار هميشه دست كوچكم تو دستهاي بزرگ تو باشه ........
( آخه عزيزم
اين فقط تويي كه دل ساده منو مي فهمي !
مي دوني هيچ خطي توش نداره هنوز خط خطي نشده ...
پروردگارا تو نه فقط خداي من كه همه كسم بودي و هستي )
وقتي دست كوچكم تو
دستهاي پر مهر تو قرار مي گيره احساس مي كنم دوباره متولد شدم كي
باور مي كنه هر موقع يادم مي ره وقت خوابيدن چراغ اتاقم رو خاموش
كنم تو مي آيي و براي اينكه چشام اذيت نشن اين كار رو برام مي كني
يا كي باورش ميشه هر وقت خواستم زود از خواب بيدار شم برات گفتم و
تو سر موقع بيدارم كردي؟!من ذبيح تو ام يارا !من اونقدر دوست دارم كه
حتي وقتي يك ليوان آب رو بدون اينكه به تو فكر كنم مي نوشم احساس
مي كنم خيلي بي مزه است ولي اگر زهر جلو روم باشه با ياد عزيزم سر
بكشم جرعه جرعه زهر رو با لذت مي نوشم. پروردگارا هميشه وقتي اسم
قشنگت كه جون منه به زبون مي آرم احساس مي كنم زمين و زمان
دارن باهام همراهي مي كنن خدايا اگه فكر مي كني هر قسمتي از
فيلم زندگيم برخلاف ميل تو. همينجا ازت مي خوام پارش كني ! ساختن
اين فيلم از دست من يكي بر نمي ياد ! مگر اينكه لطف ازلي همراهي
كنه....
خدايا من از هر تابلوي نقاشي كه سخني از تو توش نباشه بدم
مي ياد !دست خودم نيست ..از هر موسيقي كه منو به سوي
تو نياره متنفرم ! از هر انساني كه ديدنش منو به ياد تو نيندازه
بيزارم !و....................
برامن فقط توئي كه ماندگاري ....................
امروز صبح مادري زنگ زده بود از دست شوهرش كه مي خواد
دختر يكي يك دونه اش رو به زور به يك آدم هم سن باباش بده
شكايت مي كرد يكي دو ساعت بعد دختري تماس گرفت از دست
اذيت هاي رئيسش گلايه مي كرد كمي بعد يكي از دوستان قديم زنگ
زد شوخي يا جدي مي گفت مي خوام خودم و از بين ببرم!! پروردگارا
مي دونم بايد تحمل كنم ولي راستش دلم از اين زمونه پره ! زندگي ها
خيلي سخت شده ديگه عشق ارزش و قيمتي برا آدمها نداره ديگه
دوست داشتن معني نمي ده! ولي قربون اون مهربوني هات بشم
تو كه مي دوني من اگه از دست كسي گله هم داشته باشم هرگز
قلبا نگفتم خدايا انتقام منو بگير هميشه تو شاهدي براي همه آدمها
گريه كردم و خواستم همه شون رو به راه راست هدايت كني جانان
من. من همه اين آدمها رو دوست دارم مي دوني چرا چون بيشتر اينها
هنوز تو دلشون نوري از تو دارن! خداجونم نفسم من بي حضور تو هيچ
هم نيستم و جز بندگي درگاهت دنبال پست و مقام ديگري نخواهم بود!
و جز ثروت عاشقي ثروتي ديگر نجويم ! بگذار بگويند مجنون است يا
مخش پاره سنگ برداشته تو خودت مي دوني كه اين چنين نيست !
خدا جونم يه مدت ميشه يه عزيز كه هم تو هم من خوب مي شناسيمش
از دستم دلخوره !ديگه منو تو دلش راه نمي ده.......
تو خودت بهش بگو كه دوسش دارم !
و هرگز جز شادي و خوشبختي اش چیزی نخواستم!
نگارم سلطانم جانانم
من فقط دوست دارم يه روز صبح كه در خونه رو وا مي كنم
مردم قد و نيم قد بزرگ و كوچك فقط از مهربوني ها بگن
از خدا بگن! دوست دارم ببينم ديگه هيشكي براي نون و آب گريه
نمي كنه !اگه كسي هم اشكي مي ريزه اشك شوق باشه
از دوست داشتن خدا!
دوست دارم ببينم همه آدمها از عشق تو لبريز شدن دوست دارم
اونهايي كه فكر مي كنن من خيلي غير طبيعي فكر مي كنم ! بدونن
نه تنها دلم كه تمام وجودم لبريز از عشق و محبته آره عزيز دلم من
آتش فشان محبتم !
من نمي گم خيلي آدمم !
يا خيلي آدم بزرگي ام !
فقط پروردگارا.................
به ايشون بگو بدونند من يه عاشقم !
و عاشق عاشقانه فكر مي كنه و
عاشقانه زندگي مي كنه!
و هيشكي هم ندونه فداي نام خدائيت بشم تو مي دوني
تو زندگيم تنها چيزي كه برا خودم خواستم توئي و بس!

پروردگارا تواني به من بخش تا نامت اندر دهن پير و جوان اندازم!
اي جان جان جانم نيروئي به من بخش تا به عالم و آدم بقبولانم
هيچ جايگزيني براي عشق وجود ندارد و زندگي بي آن عسل
خالي از شيريني است!نازنينم دلبرم لطفي فرما در زندگي جز حضورت
جای ديگر نشكنم !
اي تنها اميد نا اميدان![]()
تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري
شكسته قلب من يارا به عهد خود وفا كن!
ضعيف ترين بنده هاي درگاهت و البته عاشق ترين: (ذبيح و آرزو)
فقط اي يگانه خالق بي همتاي من منتظر جواب نامه
هستم زياد منتظرم نگذار...........................
خدایا... خدایا... خدایا... خدایا...خدایا...خدایا... خدایا...خدایا...خدایا... خدایا...خدایا...خدایا...خدایا...
خدایا... خدایا... خدایا... خدایا... خدایا... خدایا... خدایا ... خدایا... خدایا... خدایا... خدایا... خدایا .....

به نام او كه عشقش چون خون در رگ هاي آدمي جاريست!
وبا حضورهميشه گرمش به انسان وزندگي او معني و مفهوم
مي بخشد..
.واما ذبیح اگه بخوام راست و حسيني حرف بزنم براي خود من ذبيح
مترادف كلمه عشقه ! چون با ذبيح بود كه ياد گرفتم چطور عاشق بشم
با ذبيح بود كه خدا را يافتم وطئم تازه اي از حيات را چشيدم ! ذبيح
براي من سمبلي بود ازعشق وفا وپاكي كه با آمدنش مرا كه زاهد
بودم ترانه گويم كرد سر حلقه بزم و باده جويم كرد و نيز مرا را
که سجده نشين با وقاري بودم بازيچه كوي كودكانم كرد. هر انساني
در زندگی گم گشته اي دارد كسي كه در حقيقت قسمتي از من فراموش شده
اوست بعضي ها در جستجوي او چه مجاهدت ها كه نمي كنند و بسياري آن
را به باد فراموشي سپرده اند لاكن وقتي ادمي ذبيح خويش را يافت
تولد دوباره اي را تجربه خواهد كرد چنانكه مولوي قبل از يافتن
شمسش كسي نبود جز عالمي از علماي درباره سلطاني ! راجع
چيستي عشق سخن بسيار گفته اند لاكن اين حقير فقير نيز چون
عجوبه شرق مولانا جلال الدين معتقدم ::
پرسيد یکی كه عاشقي چيست گفتم كه چو ما شوي بداني
در واقع كلمه عشق دريايست قعرش ناپديد تا خود غواص اين درياي
خروشان و پرتلاطم نگردي چيستي آن بر تو معلوم نخواهد گشت
لاكن براي آنكه عاشق شوي بايد در ابتدا به ذبيح برسي يا ذبيح
شوي ! يعني از خود بگذري تا به خدا برسي ! زيرا من و خدا هرگز
يكجا قابل جمع نيستند! اينجا سوالي نيز پديد مي آيد راستي ارزش
محبت و عشق را با چه سنگ محكي مي سنجند؟ !ما انسانها براي
چيزي كه مي خريم هزينه اي پرداخت مي كنيم تا كنون از خويش
پرسيده ايد آيا حاضري د تا كجا و چه ميزاني براي عشق خود هزينه
كنيد ؟! آيا اين عشق ارزش يك كيلو سيب زميني را دارد ؟! شايد هم
بيشتر ارزش يك ماه حقوق شما و يا ارزش يك عمر زندگي تون هر
چقدر كه باشه؟! يا بالا تر از اينها آيا آنقدر براي تان ارزش مند است
كه جان تان را در مقابلش بدهيد؟!ذبيح شمس وار مرا آموخت هر انكه
به واقع عاشق شد و عمر خويش بر سر عشق نهاد معامله اي را مي
آغازد كه در هر صورتي بازنده اين معامله نخواهد بود مگر آنكه خود
را به كم بفروشد ! راستي بر خود و دل خويش چه قيمتي مي گذاريد؟!
زنان ايراني از دستم نرنجد اگربگويم اكثراا در قراردادي كه اسمش
ازدواج است و به دروغ عشقش مي نامند خود را به كمتر از مفت مي
فروشند! آخر مگر نه اين است كه شما حواي زمانه ايد پس كو نشان
خليفه اللهي تان ! احتمالا آن جمله معروف استادم دكتر علي شريعتي از
براي همه دوستان آشنا باشد آنجا كه گفت: دوست داشتن برتر از عشق
است زيرا دوست داشتن به شنا كردن در دريا مي ماند لاكن عشق غرق
شدن در درياست ! از من مي شنويد اين سخن حكيمانه دكتر شريعتي را
بخوانيد ولي باور نكنيد! مي پرسيد چرا؟! زندگي خود شريعتي را
ببينيد وي از شدت عشق خويش را انطهار كرد! و اما ذبيح .. ذبيح از
ذبح شدن مي ايد كسي را گويند كه به قيد غرعه از جمع نور چشمان
برگزيده دست و پا بسته از براي خدا يا خدايان قربان ذبيح مي كردند از
زمان دقيق پيدايش اين سنت عجيب اطلاعي در دست نيست لاكن بنابر
آنچه در قران نقل شده است به روشني مي توان از زما ن و دلايل
مطرح گشتن اين نوع سنت در حيطه دين سخن راند ! و داستان از آن
جا مي آغازد كه شبي ابراهيم نبي در خواب صدايي آشنا را مي شنود
:اي ابراهيم فرزندت اسمائيل را از براي خدا قربان ذبيح كن ابراهيم
آشفته حالت و سراسيمه از خواب پريده خويش را دلداري مي دهد كه
اين خوابيست و نه بيش ! لاكن چون در مرتبه دوم خواب او را در برمي
گيرد همان قصه اول باري ديگر تكرار مي گردد اما اين مرتبه بالحني
تندتر چنان كه بر وي مسلم مي شود اين از جانب خداست ..فرداي آن
روز ابراهيم بار سفر بسته به كارواني كه راهي سرزمين حجاز بود مي
پيوندد و چون وارد مكه مي گردد فرزند را شخصي برومند وجواني زيبا
و آراسته مي يابد !لاكن مي داند تا ساعاتي بعد بايد دستور حضرت حق
را بر جاي آورد ..ما به درستي آگاهيم كه ايمان درجات مختلف دارد و
بالاترين رتبه آن رسيدن به مرحله يقين است و كسي را به آن مقام راه
دهند كه بر خلاف ملاك و معيار فقيهان كه مسلماني يعني تسليم حقيقي در
برابر راي خداوند بودن را به ظاهر مي دانند آن شخص به ايمان باطني
دست يافته باشد و براي دست يابي به چنين درجه اي از ايمان بايد ديد و
اعتقاد آورد چنانكه روايت است روزي شخصي از علي بن ابي طالب
سوال مي كند يا امير آيا شما خدا را ديده اي كه به او ايمان داري ؟! و
علي پاسخ مي گويد اي مرد واي بر تو مگر مي توان بدون آنكه خدا را
ديد بر او ايمان آورد شايان توضيح است فرمايش حضرت امير با
چيزي كه امثال غزالي و ملاحسين فيض كاشاني راجع ديدار حضرت
احديت درجهان بعد گفته و نوشته اند كاملا متفاوت است ..از توصيفاتي
كه راجع خصوصيات و شرح حال ذبيح در قران آمده است به روشني
مي توان نو يقين را در چهره معصومانه اسمائيل يافت ! اسمائيل يا
همان ذبيح به هنگام شنيدن دستور الهي بدون انكه چون و چرائي
بياورد دستور را مي پذيرد چرا كه به گفته عارفان مردان خدا تن
خاكي را زندان و جهان را تبعيدگاه خويش مي دانند. .به هنگام شنيدن
دستور آرامش خاصي در چهره او بوده است بي هيچ تشويش و نگراني
پدر را دلداري داده وي را بر به جاي آوردن دستو حق تشويق
مي كند و به تقويت روحيه او مي پردازد از پدر مي خواهد تا قبل از بر
جاي اوردن دستور حق راجع اين مسئله با هاجر مادرش سخني نگويد
چرا كه احتمال دارد مهر مادر به جوش آمده از انجام دستور
خداوند جلوگيري نمايد مكرر سفارش مي كند پدر جان خنجرت را تيز
تر كن و كمربندت محكم تر ببند مبادا چيزي تو را در بر جاي آوردن
دستور حق سست كند و احتمالا عجيب ترين صحنه اين ماجرا
آنجاست كه ذبيح وقتي به قربانگاه مي رسد روی ا ز پدر مي گيرد
مبادا پدرش با ديدن روي زيباي فرزند بر جواني او رحم آورده از
ذبح او خود داري نمايد!با اين همه اين ماجرا پايان دل پذيري دارد
چنانكه خداوند از قرباني كردن اسمائيل جلوگيري كرده گوسفندي را
به جاي او مي فرستند تا قرباني كنند و گوشتش در بين فقرا تقسيم
نمايند و ما تازه مي فهميم خداوند قصد آزمايش اين پدر و پسر را
داشته اند و از ابتدا نيز قرار بر قرباني كردن اسمائي نبوده است؟
راستي اسمائيل از براي خدا حاضر شد چنين از جان و جواني خويش
بگذرد ما انسانها حاضريم چقدر هزينه كنيم؟!
![]()
![]()
ذبیح![]()
![]()
![]()
در آخر كلام اي ذبيح از تو متشكرم كه معلم عشقم بودي مرا
عاشقي آموختي و خاطره روز ازل را به يادم آوردي !

و تو اي مهربان ترينم
اي فاتح قلبها و سلطان هست و
نيست تو را شكر مي گويم كه هرگز
مرا به خود وا ننهادي و بگذار چنان از
عمق وجود فرياد برآورم كه تمام مهربان ها و
نامهربان ها بشنوند:
يارب دوستت دارم با تمام دل...

در نگارش اين يادداشت ازهمفكري ها وكمك هاي عالمانه عزيزترینم
آرزوجان نيز برخوردار بودم كه جاي دارد اينك از وي سپاسگذاري نمايم![]()

|
تقدیم به آرزوی عزیزم
که وجودش پر از خیر و برکت است
بهای یک رویا (14سپتامبر) شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ شاید بهای اون به اندازه پساندازی باشه که برای دانشگاه فرزندتون کنار گذاشتید. آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما میارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟ من جوابی برای این ندارم اما فکر میکنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم. یک بار کسی از من پرسید : اگر بدونی تمام مراحل سفری که پیش رو داری با خطر همراهه، بازهم ادامه میدی و من به او جواب دادم: من حتی اگر می دانستم که این سفر هیچ بازگشتی نداره و یک بلیط یک طرفه خواهد بود، لحظهای در سفرم تردید نمیکردم. به هر حال برای آژانس فضایی روسیه چیزی که مهمه پولیه که پرداخت میکنم و زندگی من در درجه دوم قرار داره اما به هر حال من این سفر رو انجام میدم. اما پول من از کجاآمده ؟ به شما میگم. از کار سخت، از ریسکهایی غیر قابل باور و فداکردن خیلی از چیزها که من و خانوادم برای به دست آوردن هدف مشترکمون از دست دادیم. آیا ما حق داریم با پولی که بسختی به دست آوردیم چنین کنیم ؟ من فکر کنم این اجازه رو داشته باشیم! اما آیا این به معنی اونه که من نسبت به اونچه در جهان اطرافم میگذره بی تفاوتم و به اونها اهمیت نمیدم ؟ خوب اگر اینطور فکر میکنید بد نیست بیشتر منو بشناسید و خودتون تصمیم بگیرید. من مایلم بخشی از طرز تفکرم رو در معرض قضاوت شما قرار بدم. بخشی از نگاه من به زندگی که مربوط به تصمیمگیری برای پولهاتونه . من میخواهم به شما بگم که چطور میتونید برای خرج کردن ثروت خودتون فکر کنید تا مابهازای اون تغییری بزرگ به وجود بیارید. تغییری بزرگ! بیایید فرض کنیم شما دلتون می خواد به درمان سرطان کمک کنید. آیا شما برای بیمارها دوا میخرید؟ یا مراکزی برای حمایت از بیمارهای سرطانی میسازید؟ آیا این هزینه رو به یک دانشگاه میپردازین تا روی سرطان تحقیق کنند؟ یا اینکه دنبال بزرگترین عامل شکلگیری سرطان هستین و سعی میکنین اون رو ریشهکن کنید؟ می بینید که راههای زیادی برای مواجهه با این مساله وجود داره و این دست شماست که کدوم راه رو انتخاب کنید. ممکنه راهی رو انتخاب کنید که منجر به کمک به یک گروه کوچک و در یک زمان محدود بشه و یا تصمیم به انجام کاری زمانبرو پرهزینه بگیرید که به شناخت و حل عمومی مشکل سرطان کمک میکنه. من شخصا راه دوم رو که انجام فعالیتهای اساسی برای شناخت و حل ریشهای مشکله انتخاب میکنم. من به بچه های گرسنه غذا نمیدم نه به این دلیل که گرسنگی اونها برام مهم نیست بلکه به این دلیل که غذا دادن به 100، 1000 یا 100 هزار نفر مشکل رو حل نمیکنه. در حالیکه یکی از ریشههای اصلی گرسنگی به مسائلی مثل خشکسالی و استفاده از روشهای غلط کشت و کار بر میگرده و شما میدونید که تحقیقات فضایی چه کمک عظیمی به ایجاد تغییر در شرایط کشت وازبین بردن آفت از محصولات کشاورزی میکنه؟ دانشمندان فضایی ممکنه متخصص میکروبیولوژی، مهندسی، علوم تغذیه، شیمی، گیاهشناس یا موارد دیگری باشند که با هم همکاری میکنند تا راههایی رو پیدا کنند که به رشد بهتر در زمین و مدار منجر بشه.آنها به دنبال راهی هستند تا بتونند مواد خام قابل بازیافت رو برای استفاده در زمین یا ماه و یا سایر سیارات به دست بیارند و به راه حلهایی برای حفظ محیط زیستمون برسند. من امیدورام بتونم مردم بیشتری رو تشویق کنم تا وارد این شاخههای علمی شده و راههایی رو پیدا کنند تا محصولات رو از خطر نابودی محافظت کنند و راههای بهتری رو پیدا کنند که مردم هیچوقت گرسنه نباشند. در عین حال ممکنه شما هم با من هم عقیده باشید که بخشی از گرسنگی به دلیل وقوع جنگهاست. من علاوه بر این فکر میکنم بسیاری از مردم به گرسنگی دچار میشوند نه تنها برای اینکه کمبود غذا یا کمکهای بینالمللی برای آنها وجود داره بلکه به این دلیل که سیستمهای مناسب و درستی برای رسوندن غذا به دست بچههای گرسنه وجود نداره. تنها راهی که برای حل این مشکل وجود داره اینه که آموزش کاملی برای جوانها مهیا کنیم تا به متفکرین آزاد اندیشی تبدیل شده، که اصول و استانداردهای اخلاقی اونها رو دیگران ننوشته اند و مردمانی هستند که موقعی که نیاز به تغییر رو احساس میکنند برای انجام دادن این تغییرات اساسی آماده هستند. و این پیامیه که من قصد دارم به گوش مردم جهان برسونم. من از بنیادها و موسساتی مثل X-Prize و ASHOKA حمایت میکنم به این دلیل که آنها به دنبال تغییرات کوچک در جوامع کوچک نیستند بلکه آنها در پی ایجاد تغییراتی بزرگ در جهان و ساختن محلی بهتر برای زندگی مردمند . بهای یک رویا چقدر است...؟ برای من گذاشتن پول و تمام زندگیام در جایی که لازم است. | |
|
سلام به جهان (21 سپتامبر) بالاخره رسیدم... سفری طولانی بود ولی ارزششو داشت ... پس بگذارید از اول شروع کنم. روز (پرتاب) در بایکونور برای ما خیلی زود شروع شد. ما ساعت 1 صبح از خواب بلند شدیم و صبحانه مختصری خوردیم و همینطورنوشیدنی مختصری. پس از اون لباس سرتاسری سفید رنگی رو که باید زیر لباس فضایی خودمون می پوشیدیم به تن کردیم تا به محل پرواز بریم. دعای مختصری کردیم و موقعیکه اتاقهامون رو ترک می کردیم به روی در اتاقهامون امضا کردیم. این رسمیه که از زمان یوری گاگارین باب شده. اونها میگفتند که موقعی که خدمتکارروزبعد برای تمیز کردن اتاق اون اومده بود شروع به تمیز کردن امضا کرده بود که جلوی اون رو گرفته بودند. به هر حال امضای من الآن کنار گِرگ اولسون ، سومین فضا گرد تاریخ و مارکوس پونتس ، نخستین فضا نورد برزیلی حک شده. قبل از ترک اتاق با مادربزرگم تماس گرفتم، چون اون اینجا در بایکونور نیست و برای من آرزوی موفقیت و سفری بیخطر کرد. بعد از اون آماده شدیم تا سوار اتوبوسی بشیم که ما رو از هتل مرکز فضایی به محل پرتاب می رسوند. از در هتل تا اتوبوس پیاده روی کوتاهی داشتیم . در هر 2 طرف بستگان، دوستان و روزنامه نگاران مشغول عکس انداختن و فیلم برداری بودند. در زیر نور دوربین ها من تونستم همه اعضای خانوادم رو که برای پرتاب اومده بودند ببینم اونها در اون ساعت اولیه صبح اونجا اومده بودند تا شروع سفر بزرگ منو ببینند.مادرم گریه می کرد و بقیه هم سعی می کردند تا نگرانی خودشون رو بروز ندند. ما سوار اتوبوس شدیم و راه خودمون رو به طرف محل پرتاب پیش گرفتیم . در تمام این ساعات به طرز عجیبی آروم بودم . قبلا فکر می کردم صبح روز پرتاب خیلی عصبی باشم اما برام تعجب آور بود که هیچ وحشت یا نگرانیی رو احساس نمی کردم. ما به ساختمانی که در اون باید برای پرواز آماده می شدیم منتقل شدیم و به اتاق مخصوص پوشیدن لباس های فضاییمان وارد شدیم.یک به یک وارد اتاق شدیم. اول میشا تورین وبعد مایکل لوپز و آخرهم من وارد اتاق شدیم. بعد از اینکه هر سه نفر لباسهامون رو پوشیدیم وارد اتاقی با دیوار شیشه ای شدیم که مقامات آخرین تاییدیه ها رو اعلام کنند و همینطور آخرین بررسیها در خصوص لباسهامون رو انجام دادیم. در طرف دیگه ی دیوار شیشه ای ، مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حمید بودند و در ردیف جلو نشسته بودند. همینطور خانواده میشا و مایکل. اتاق پر از خبرنگارها بود و مدتی اونجا نشستیم و سعی کردیم با زبان اشاره با خانواده هامون که گروه گروه وارد اتاق می شدند و اونرو برای گروه بعدی ترک می کردند صحبت کنیم. فکر کنم وضع ما خیلی خنده دار بود چرا که با اون لباسها ی عجیب سعی میکردیم با حرکات دست و بدن صحبت کنیم... ما آزمایش نشت لباس رو پشت سر گذاشتیم و مقامات وضع رو برای رفتن مناسب اعلام کردند. ما دوباره به طرف اتوبوس همراهی شدیم در حالیکه مردم و خبرنگارها ما رو احاطه کرده بودند. رسم دیگه توقفی کوتاه جلوی اتوبوس برای پسرها بود که گویا این هم از زمان گاگارین باب شده . خوشبختانه من در این کار حضور نداشتم و فقط به شکل ذهنی گروه رو همراهی کردم. ما در پای راکت ایستادیم و قدم به روی پله های کوچیکی گذاشتیم که ما رو به طرف آسانسور کوچکی که ظرفیت 3 نفر رو داشت هدایت می کرد. ما سوار شدیم و به قسمت بالایی رفتیم که وارد کپسول بشیم. بعد از گذر از یک مدخل چادری وارد مدول مسکونی کپسول شدیم . من پیشاپیش بقیه وارد شدم و هنوز خیلی آروم بودم. هیجان زده ولی خیلی آروم. فکر کنم ضربان قلبم هیچ وقت از مرز 100 بار در دقیقه نگذشت ( در شرایط عادی حدود 80 بار در دقیقه می زند) . لبخندی روی چهره من حک شده بود. من نشستم و تسمه ها و کمربندم رو بستم. لوپز بعد از من وارد شد و در جای کوچیک خودش نشست و آخرهم میشا تورین وارد شد. آن موقع هنوز 2 ساعت با زمان پرتاب فاصله داشتیم و مجموعه ای از کارها و بررسیها باید در این مدت انجام می شد. من تنها 3 مسئولیت کوچیک به عهده داشتم: روشن کردن شیر انقباضی و انتقال اون بین اتاق سکونت و مدول فرود ،باز و بسته کردن شیر پمپ اکسیژن در صورت نیاز (وظیفه مهم و دوست داشتنی) و در اختیار قرار دادن فایلهای داده های پروازی که در نزدیکی من قرار داشت. خوشبختانه چندان پیچیده نبود و من تونستم کارها رو موقع نیاز انجام بدم. من تمام مراحل کارهای اونها رو قدم به قدم دنبال می کردم و یادداشتهایی شخصی رو در حاشیه کتابم، زمانی که فرصتی می شد ، می نوشتم. سرانجام اون لحظه فرا رسیدو شمارش معکوس شروع شد. لوپز، میشا و من دستهامون رو روی هم گذاشتیم و گفتیم: آماده رفتنیم. من خدا رو شکر می کردم که کمکم کرد تا رویام به واقعیت تبدیل بشه و به همینطوربه خاطر همه چیزهایی که به من داده.من از اون خواستم که در قلب همه عشق رو قرار بده و صلح رو برای این مخلوق زیبایی که بهش زمین میگیم به ارمغان بیاره. 5... 4 ... 3 .... واقعا دارم می رم ... 2 ... حمید دوستت دارم .... 1 ... و پرتابی آرام. زمانی که پرتاب سایوز TMA-8 رو می دیدم هیچوقت فکر نمی کردم که توی کپسول این قدر آروم باشه ... شبیه به بلند شدن یک هواپیما بود – سپس فشار G به آرومی شروع شد. من فکر می کنم در نهایت حدود 2 یا 3 برابر فشار طبیعی رو تجربه کردیم. بعد از اون مرحله جدا شدن و رها شدن محافظ کپسول اتفاق افتاد. هنوز همه چیز خیلی روان بود. پرتویی از نور، کپسول رو روشن کرد و قلب منو گرم می کرد . فکر کنم اون موقع داشتم با صدای بلند می خندیدم. لذتی که تو قلب خودم احساس می کردم وصف ناپذیره ... جدا شدن آخرین طبقه برای من خیلی جالب بود و بعد بی وزنی ... احساس خوشایندی از آزادی که لبخندی رو بر چهره همه نشوند. من به آهستگی از صندلیم بلند می شدم و به خندیدن ادامه می دادم. نمی توانستم باور کنم .... صادقانه بگم همه چیز هنوز برام مثل یک رویا ست. به دلیل اینکه با تسمه های ایمنی محکم بسته شده بودیم من نمی تونستم بیرون رو ببینم و سرانجام زمانی که در مدار مستقر شدیم تونستیم کلاهخودمون رو بالا بزنیم وکمربندها رو شل کنیم . لوپز دستکشش رو بیرون آورد و دستکش شروع به شنا کردن توی کابین کرد، من نمیتوانستم در تمام اینمدت از لبخند زدن و خندیدن جلوگیری کنم... سرانجام تونستم نگاهی به بیرون بندازم و برای اولین بار زمین رو ببینم ... اشکم سرازیرشد . من نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم ... حتی فکر کردن به آن صحنه هم اشک منو در میاره . این سیاره ی زیبای بخشنده زیر شعاع گرم خورشید ... سرشار از صلح ... سرشار از زندگی ... نه نشونه ای از جنگ و نه نشونه ای از مرزها و نه نشونه ای از مصیبت ها ،فقط زیبایی... چقدر دوست دارم همه بتونند چنین تجربه ای داشته باشند و اون رو تو قلب خودشون احساس کنند.به خصوص اونهایی که در راس حکومتهای جهان قرار دارند . شاید این تجربه به همه انها چشم انداز جدیدی بده و کمک کنه تا صلح رو برای جهان به ارمغان بیارند. فکر کنم برای الان کافی باشه ... من باید از گشت و گذار اینجا براتون بنویسم ... الان باید کمی غذای فضایی بخورم و در دور مداری بعدی دوباره به شما خواهم رسید. هم اکنون بالای اقیانوس آرام و به طرف مکزیک در حال حرکتیم.
| |
|
سلام به همگی(21 سپتامبر) الان ساعت حدود 11:30 به وقت جهانی است . به نظر می رسه که اولین نوشته من از فضا در اون پایین منتشر شده . جالبه مگه نه؟ خوب اول بگذارید درباره بعضی نکاتی که اینجا وجود داره صحبت کنیم. من دسترسی دایمی به ایمیل هام ندارم و دریافت ایمیل ها از طریق فراینده پیچیده ای صورت می گیره و تنها 3 بار در روز می تونیم اون رو دریافت کنیم . ولی من تمام سعی ام رو می کنم که حداقل روزی یک مطلب برای وبلاگم بفرستم. من اینجا به اینترنت دسترسی ندارم بنابراین نمی تونم نظرات شما رو بخونم . من بعضی از سوالها و همینطور تبریکهایی رو که شما برام میفرستید ، دریافت می کنم و می دونم که خیلی از مردم آرزوهای خوب و حرفهای الهام دهنده خودشون رو برای من می فرستند. شما نمی تونید تصور کنید که چقدر منو خوشحال می کنید وقتیکه در این تجربه من شریک می شوید. هر زمانی که پیامی رو می خوانم که در اون اشاره شده که چطور بعضی تونستند از این کار من انرژی بگیرند و انگیزه ای برای دنبال کردن آرزوهای خودشون به دست بیارند تا چه حد به خودم می بالم. زمانی که خوندم که دختر جوونی در مشهد منودیده و این انگیزه رو پیدا کرده که روزی فضا نورد بشه چشمام پراز اشک شد. من مطمئنم که همه شما می تونید رویاهای خودتون رو تحقق ببخشید اگر اون رو از اعماق قلبتون بخواهید و برای اون به سختی تلاش کنید و حاضر به فداکاری در راه اون باشید. من شخصا همه پیامهای شما رو وقتی که به زمین برگردم خواهم خواند، بنابراین لطفا بازهم برام بنویسید. حالا که با شرایط اینجا آشنا شدید بیایید همانطور که قول داده بودم در باره سفر به این بالا صحبت کنیم. من در سکوی پرتاب قرصی برای ناراحتی ناشی از تکونهای شدید خوردم که خیلی عالی بود. وقتی که به مدار رسیدیم کاملا حالم خوب بود و می تونستم به بیرون پنجره نگاه کنم در حالیکه دنیا داشت دور ما می چرخید یا بهتر بگم ما دور دنیا می چرخیدیم. اونها مرتب به من می گفتند که نباید روز اول سفربه بیرون نگاه کنم چون باعث می شه که حالم بد بشه اما خوب من نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. من کاملا خوب بودم و حتی پیش از اینکه بخوابم چند تا شیرینی و کلوچه برای شام خوردم .زمان ما به عقب برگشته بود و برای همین برنامه ریزی ما به گونه ای بود که باید ساعت 6 عصر می خوابیدیم و 3 صبح بلند می شدیم . شب اول همه ما خیلی خسته بودیم و به همین دلیل خوابیدن زود هنگام هیچ مشکلی برایمون نداشت. اوه ، نکته ای رو یادم رفت بگم. وقتی که سایوز در مدار قرار گرفت و به طرف ایستگاه بین المللی حرکت می کرد در تمام مدت ما در حال گردش به دور محور سفینه بودیم . سفر به ایستگاه حدود 48 ساعت طول کشید. حالا می فهمم چرا در دوره تمرینات باید امتحان صندلی چرخون رو پشت سر میگذاشتیم. میشا به ما گفت که اگه کیسه خوابهامون رو از سقف کپسول اقامتمون آویزون کنیم و سرمون رو در نزدیکی دریچه انتهایی اون قرار بدیم راحت تر خواهیم بود چرا که به مرکز جرم نزدیک تر خواهیم بود و احساس دوران کمتری خواهیم کرد. خوب من هم به راهنمایی میشا عمل کردم و کیسه خوابم رو به صورت وارونه آویزان کردم و در کیسه خودم خوابیدم . لوپز هم کیسه خود رو از سمت دیگر سقف آویزان کرد و مشابه من در اون خوابید. میشا هم به کپسول رفت و اونجا خوابید. من دارم فکر می کنم که در آن موقع وضعیت ما درون کیسه خواب شبیه به چه بوده و تنها چیزی که یادم میاد خفاشهاییه که از سقف غارها به صورت سر و ته آویزان می شند. خوب ما هم اینجا تو غار کوچیک خودمون بودیم و میون زمین و ایستگاه بین المللی فضایی شناور بودیم. من میخواستم در سلامتی کامل باشم و به همین دلیل پیش ازاینکه بخوابم یک قرص دیگه خوردم. این قرص ها در عین حال خواب آور هم هستند و من فکر می کنم که می تونست کمک کنه تا زودتر به خواب برم. من تونستم iPod خودم رو توی کیسه خوابم ببرم ، هدفونهای خود رو زدم و درون کیسه خفاشی خودم به خواب رفتم . من نمی دونستم بدنم چه واکنشی در برابر این طرز خوابیدن بروز خواهد داد . شما با هیچ سطحی تماس ندارید و قبل ازاون فکر می کردم این موضوع باید خیلی عجیب باشه اما من این طرز خوابیدن رو دوست داشتم و در واقع باعث ارامش من می شد. مثل این بود که روی سطح یک دریاچه شناورم. همه چیز خیلی خوب بود. صبح روز بعد وقتی که بیدار شدم خیلی هیجان زده بودم . به سرعت از کیسه خوابم بیرون اومدم و د رحالیکه سرم به سمت قسمت فرود فضا پیما بود مشغول شنا در اطراف شدم . به محض اینکه متوقف شدم متوجه شدم که این کارم ایده خوبی نبوده چرا که انگار تمام محتویات بدن و معده م به رقص دراومده بودند ... من ایستادم و سعی کردم تا حرکاتم رو به حداقل برسونم. از آن لحظه به بعد بیشتر شبیه یک مومیایی بودم . فقظ حرکات خیلی نرم و کوچبکی انجام می دادم و حتی همین حرکات هم باعث می شد تا احساس ناراحتی کنم. غیر از این ،من به دو عارضه دیگه فضا زدگی هم دچار شده بودم . اولین اونها دردی در قسمت کمر بود . این موضوع به این دلیله که کمر شما تحت فشار قرار نمی گیره و جریان مواد بین مهره ها باعث می شه که شما قدتتون بلندتر بشه. البته من از اینکه قدم بلند بشه خوشحال بودم اما درد ش چندان خوش آیند نبود. عارضه دوم هجوم خون به مغز بود به دلیل اینکه در شرایط بی وزنی گرانشی وجود نداره که کمک کند تا خونی که قلب شما آن رو پمپاژ می کنه به سمت پاهای شما حرکت کنه ،این خون در قسمت سر انباشته می شه و شما دچار سر درد می شید . این احساس شبیه به حالتیه که برای مدتی طولانی پشتک بزنید و روی سر خود بایستید. به این ترتیب من اونجا با سردرد بسیار زیاد و درد آزار دهنده ای در ناحیه کمر و همینطور حالت تهوع مواجه شدم . و با خودم می گفتم این شروع خوبی نیست – و نکنه که در تمام مدت سفر با این حالت مواجه باشم . بعد از اینکه چند بار دچار تهوع شدم تصمیم گرفتم از دارو استفاده کنم. در بسته جراحی داخل سفینه آمپول هایی برای حالت فضا زدگی وجود داره که در شرایط اضطراری باید به کار گرفته بشه و به نظر می رسید که واقعا به اون احتیاج دارم. بنابراین از مایک و میشا خواستم که این دارو را به من تزریق کنند. آنها بر مبنای دستورات و راهنماییهایی که به اونها ارایه شده بود مشورت کردند و تصمیم گرفتند نصف دوز دارو رو به من تزریق کنند. مایک سرنگ رو آماده کرد و میشا هم اون را تزریق کرد. هر دو اونها خیلی نگران من بودند و می خواستند برای اینکه من زودتر خوب شم کاری انجام بدن. من از اینکه اولین روز پرواز آنها با سایوز رو خراب می کردم احساس خیلی بدی داشتم. از زمان تزریق دارو تا زمانی که به خواب برم خیلی طول نکشید . میشا کیسه خواب منو برام اماده کرد. این بار از من خواستند که در فضایی کوچیکتر بخوابم برای همین در شرایطی مثل یک جنین قرار گرفتم و دست و پام رو جمع کردم . به نظر می رسید این شرایط کمک کنه تادرد کمر من تا حد زیادی بهبود پیدا کنه. در نهایت میشا پیشنهاد کرد تا من سرم رو به یکی از بسته های محموله هایی که حمل می کردیم فشار بدم تا به کاهش سردردم کمک کنه. من در کیسه خوابم چرخیدم تا سرم در وضعیت مقابل بسته ها قرار بگیره و اکثر روز رو خوابیدم. گاهی چشمام رو باز می کردم و میشا و مایک رو می دیدم که اطراف من در حال حرکت بودند آنها چندین بار از من خواستند تا چیزی بخورم یا اگر چیزی می خوام به اونها بگم. همینطور نبض مرا بررسی میکردند تا مطمئن باشند وضعیت من بدتر نمی شه. به هر حال دومین صبح در حالی بیدار شدم که حالم کمی بهتر شده بود اما هنوز اون قدر خوب نشده بودم که بتونم چیزی بخورم یا به اطراف حرکت کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم یک تزریق دیگه انجام بدم. و این بار میشا و مایک با مشورت و همفکری پزشک پرواز یک دوز کامل دارو رو به من تزریق کردند. من واقعا از خودم ناامید شده بودم .... من همیشه آرزو داشتم که در فضا باشم و حالا که اینجام حالم اینقدر بد بود که حتی نمی توانستم از پنجره ، بیرون رو نگاه کنم . به خودم گفتم این چرندیات رو بس کن ... تو قوی تر از این حرفها هستی ، خودت رو جمع و جور کن . همه اینها در ذهن تویه و می تونی اون رو متوقف کنی ... من واقعا برای رسیدن به ایستگاه بی حوصله شده بودم. بعضی وقتها فکر می کردم با ورود به ایستگاه وضعم بهتر خواهد شد اما همه به من گفته بودند وقتی که برای بار اول وارد ایستگاه میشی احساس بدی خواهی داشت چرا که از یک محیط کوچیک به محیطی بزرگتر وارد میشی. این موضوع برام مهم نبود و فقط می خواستم از محفظه خفاش مانندم خارج بشم و به محوطه ای روشنتر و بزرگتر وارد شم. میشا به من گفت باید لباسم را برای ورود به ایستگاه به تن کنم . به همین جهت بلافاصله بعد از اینکه تزریقم رو انجام دادم انها کمکم کردند تا لباس فضاییم رو تنم کنم و در صندلی خودم محکم بشم. عملیات الحاق مدت طولانی طول کشید . بعد از الحاق آزمایش نشت دریچه های الحاقی انجام شد تا از اینکه هیچ نشتی وجود نداره مطمئن بشیم. این کار معمولا نزدیک به 2 ساعت طول می کشه در حالیکه مایک و میشا درگیر تدارک عملیات الحاق بودند من هم چرت می زدم . من وقتی که به ایستگاه نزدیک میشدیم بیدار شدم و شاهد این بودم که چطور سانتیمتر به سانتیمتر به ایستگاه نزدیک می شیم . هر اینچی که به ایستگاه نزدیکتر می شدیم من هم بهتر می شدم تا اینکه سرانجام کاملا به ایستگاه متصل شدیم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم از جای خودم بلند شم و لباس فضاییم رو در بیارم . می دونستم که هنگام ورود ما به ایستگاه دوربینها اونجا هستند و من نباید شبیه به یک سگ مریض به نظر بیام. زمانی که لباسم رو درآوردم احساس بسیار بهتری پیدا کردم . حتی گرسنم شد و کمی شیرینی خوردم. زمان به آهستگی سپری می شد اما سرانجام وقت اون رسید و ما برای باز کردن دریچه آماده شدیم مایک و میشا به من گفتند نزدیکتر بیام و نفس عمیقی بکشم چرا که برای اولین بار رایحه فضا رو احساس خواهم کرد. آنها می گفتند که این بویی کاملا استثناییه. به محض اینکه آنها دریچه کپسول سایوز رو باز کردند من بوی فضا رو استشمام کردم ...خیلی غریب و عجیب بود. چیزی شبیه نوعی شیرینی بادامی . من به اونها گفتم این بو شبیه بوی پخت و پزه. هر دو اونها با تعجب به من نگاه کردند و با هم پرسیدند پخت و پز؟ من پاسخ دادم: بله .... شبیه چیزی که روی حرارات قرار داره ... نمی دونم چطور توضیح بدم در این موقع جف و پاشا آماده بودند تا دریچه دیگر متصل به ایستگاه رو باز کنند و ورود ما به ایستگاه رو خوش آمد بگویند. ... به محض اینکه قدم در ایستگاه فضایی گذاشتم مثل این بود که وارد خانه ام شده ام ..من 100% خوب شدم و به زحمت می تونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم ... غیر قابل باور بود.. من این رو به حساب سرنوشت می گذارم ... سرانجام در خونه بودم و بقیه ماجرارا احتمالا شما از طریق NASA TV دیدید. تا مطلب بعدی ... روز خوب و آرومی داشته باشید..
ادامه دارد............. |

آری هنوز هم حسین تنهاست!
دیشب را زانوی غم بغل کرده تا صبحدم نشستم
مگر نوحه ای برای دل شکسته ام بسرایم ! اما نشد!
آخر مگر گریه مجالم می داد.. بیائید کلاه خود را قاضی قرار دهیم
به واقع چند تن از ما حقیقتا حسین را می شناسد؟ و حسین وار زندگی می کند؟!
این که همه سال را هرآن چه خواستی بکنی .. ومحرم که از راه رسید بشوی عابد
و مسلمانی آیا رسم انسانیست؟!آری من دیشب را تا به صبحدم نشستم و به تنهایی
حسین نه در زمان خودش که در عصر حاضر سخت گریستم ! و همچنان می گریستم
که ناگاه انگاری صدایی مرا مورد خطاب قرار داد.. از بهر که می گریی؟! برای چه؟!
حسین !! چه کسی برای چه کس می گرید؟! حسین خود اکنون مشغول گریستن به حال
شما مردمان است! به یاد آن جمله ماندگار از استادم دکتر علی شریعتی افتادم : که حتی
اگرامروز هم کسی بخواهدراه علی را ادامه دهد باز هم تنها می ماندو هم از سوی دشمن
کوبیده می شودهم از طرف دوست !آنانکه پیغمبر را دیده بودندو سالهادر سایه او زیسته!
تاب عدالت علی را نیاوردند!!اینک آیا ما اگر حسین زنده بود و در جمع ما حاضرضرفیت
درک و فهم عدالتش را داشتیم ؟! با حرف و سخن که نمی توان شیعه بود شیعه به معنی
پیرو است نه پیروی که تنها درحرف و سخن باشد بلکه قران کریم بر روی عمل بیشتر
تاکید می کند تا تفکر ! بزرگ و شاخص ترین خصوصیت امام حسین عشق بی حد و مرز
او نسبت به پروردگار جهانیان بود و دیگر خصوصیات همه معلول این علت اند ! و آخرین
آرزوی حسین اینکه شبی را صبر کنید تا دمی دیگر با آن معبود ازلی و ابدی گفتگو کنم !
و آخرین درس حسین به آیندگان همین بس که به گفته عارفان چند ثانیه قبل از مرگ قاتل
خویش را بخشید!!
آری بخشید چرا که حسین جز خدا نمی دید !
آنقدر در وجود حضرت حق
ذوب گشته بود که هیچ کس را جز خداوند نمی دید و مرگ برای وی آزادی از زندان
تن و تبعید گاه دنیوی و پرواز تا خانه دوست بود!!
راستی خانه دوست کجاست؟!
سخن بسیار و مجال اند ک است ..
پس بهتر آنکه من سکوت پیشه کرده تنها به نقل جملاتی از
استادم مولانا دکتر علی شریعتی کفایت نمایم همین و همین!
پای سخنان استاد!![]()
اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند و ما
کرها مخاطبشان هستیم! آنها که گستاخی آنرا داشتند که - وقتی نمی توانستند زنده
بمانند - مرگ را انتخاب کنند رفتند و ما بی شرمان مانده ایم صدها سال است که
مانده ایم . و جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما- مظاهر ذلت و زبونی - بر حسین و
زیبنب - مظاهر حیات و عزت می گرییم! و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما
زبونان عزادار و سوگوارآن عزیزان باشیم..
خدایا ! این چه حکمت است ؟
ما که در پلیدی و منجلاب زندگی روز مره جانوریمان غرقیم باید سوگوار و عزا دار
مردان و زنانی باشیم که در کربلا برای همیشه شهادتشان و حضورشان را در
تاریخ و در پیشگاه خدا و در پیشگاه آزادی به ثبت رسانده اند .
و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است و هرکس که می داند
مسئولیت شیعه بودن یعنی چه مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه باید بداند که
در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین - که همه صحنه ها
کربلاست و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا - باید انتخاب کند : یا خون را
یا پیام را یا حسین بودن یا زینب بودن را یا آنچنان مردن را یا اینچنین ماندن را .
اگر نمی خواهد از صحنه غائب باشد.
با یک متن نمی توان از چنین معجزه ای که حسین در تاریخ بشر ساخته است و
زینب پرداخته است سخن گفت فقط به این نکته اشاره می کنم که:
آنها که رفتند کاری حسینی کردند!
و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند!
و گرنه یزیدی اند!
این روزها تشیع علوی را باید از
تشیع صفوی تشخیص داد
درست شناخت و به آموزه هایش عمل کرد!
تشیع علوی تشیع وحدت است
تشیع صفوی تشیع تفرقه!
تشیع علوی تشیع رسم است
تشیع صفوی تشیع اسم!
تشیع علوی تشیع سرخ است
تشیع صفوی تشیع سیاه!
تشیع علوی تشیع شهادت است
تشیع صفوی تشیع عزا!

به امید آنکه پیروان راستینی برای
آن عزیزان باشیم البته به امید
پروردگار در عرصه عمل!
و سخن
آخر اینکه
راهی جز راه خدا نیست! و سعادت ![]()
![]()
![]()
و خوشبختی نیز در همین راه است .. ![]()
![]()
![]()
اول و آخر کلام را با نام خدا آغاز و ختم می کنیم ![]()
![]()
![]()

دوست دارم خدا جونم
ارادتمند همیشگی شما : تبریزلی ذبیح

عشق کلمه ای ایست عربی که از عشقه گرفته شده و عشقه نام گیاهی
است خود رو و سمج که بر تن نزدیک ترین درخت به خود سخت پیچده
سرا پایش در آغوش می کشد و جلوی رسیدن هرگونه تغذیه و راحتی را از جان
درخت دریغ کرده درخت نگون بخت بی خواب و خوراک را ! در اندک زمانی
می خشکاند ..در معنی از عشق به عنوان حد نهایت دوستی ورزیدن و
محبت یاد کرده اند ..و اما عده ای بی ذوق و کم ضرفیت آدم مبتلا به عشق
را مجنون یا بیمار روانی و گروهی دیگر شخص عاشق را رسیده به حد
بالای مقام انسانی می دانند!به گمان حقیر فقر سرآپا تقصیر عشق تحفه
ایست الهی که خالق بی همتا تنها آن را بر دل افرادی خاص در مکان و
زمانی معین نازل می فرماید!از اینها که بگذریم تاآنجا که سنم قد می دهد
هرگز نشنیدم کسی قادر به ارائه تعریف دقیقی از این نامعلوم معلوم این
روشن نامشخص یعنی تحفه عشق باشد !نشان به آن نشان که مولا نا
گفت : هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم ز
آن!و آخرسر اینکه دلم از دست آنها که یا حقیقتا عشق را نمی فهمند و یا
می فهمند و خود را به کوچه گیجی زده اند خون است !گمان کنم زندگی
بی عشق بی مزه و بی محتواست ! اما من به گوشه ای نشسته برای
نقص بعضی ها یعنی عدم توانائی آنان برای ادراک برترین موهبت الهی
عشق مویه و زاری می کنم ... اراتمند همگی تبریزلی ذبیح
پای صحبت عجوبه مشرق زمین حضرن مولوی..
مازا خدا از بهر چه آورد بهر شورو شر
دیوانگان را می کند رنجیر او دیوانه تر
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب
آری درآ هر نیمه شب بر جان مست بی خبر
ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای
از فتنه روز و شبت پنهان شده استم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم
گر در عدم غلتان شوم اندر عدم داری نظر
ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای
ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در
هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو
هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر
کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن
و آن باده در پیمانه کن تا هردو گردد بی خطر
ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند
بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون هجر
چون دست او بشکسته ای چون خواب او بر بسته ای
بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر!
و به کسانی که عشق را نمی فهمند...
پرواز را به خاطر بسپار..
دلم گرفته است ifeel sick at heart
دلم گرفته است i feel sick at heart
به ایوان می روم و انگشتانم را igo to the porch and scratch
بر پوسته کشیده شب می کشم My fingers against the stretched skin of night
چراغ های رابطه تاریکند. Lamps of relationship are dark
کسی مرا به آفتاب no one will introduce me
معرفی نخواهد کرد To hte sun
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد no one will take me to the fast of sparrows
پرواز را به خاطر بسپار remember flight
پرنده مردنی ست .. .. The bird is to die
هدیه Gift
من از نهایت شب حرف می زنم ispeak out of hte deep of night
من از نهایت تاریکی i speak out of the deep of darkness
و از نهایت شب حرف می زنم and out of hte deep of night
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور should you come to my house okind soul
و یک دریچه که از آن Birng me a lamp and a crevice
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم of hte happy alley

این پست یک کم سور رئالیستی شد اما عیبی نداره...
تا بعد !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ابروی یار! 
دل خراب است و شب آبستن ایام وفا
جرعه نوش خم ابروی شه ملک صفا
عقل خام است و دل اندر خم ابروی جفا
لاله گون گشته رخ یار زخون ضعفا !
مطرب عشق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مطربا چنگ بزن قاصد دلدار آمد
مرگ مرد و صنم از سوی جفا باز آمد
پایکوب و بده آن ساغر شکرانه دوست
گل رخ عشق و صفا سوی وفا باز آمد!
{ شمس تبریز } 
یک نظر دیده و دلباخته روی تو ام![]()
شمس تبریزم و بیچاره یک موی تو ام![]()
یک نگه کردی و مجنون سر کوی تو ام![]()
عشق آتش زد و قربانی یک موی توام![]()
ماه من!

باز امشب ای ستاره باران نیامدی![]()
![]()
باز ای بهانه تن بی جان نیامدی![]()
![]()
دردم نهفته بود که گرید زشوق تو![]()
![]()
عشقم نشسته بود که بیند سزای خود![]()
![]()
هی هات ای کبوتر مهسان نیامدی![]()
![]()
![]()
قلبم شکسته بود که نالد ز پای تو![]()
![]()
بر باد ای ذبیحه جانان نیامدی![]()
![]()
![]()
قربانی تو گشتم و مهبان من چرا![]()
![]()
![]()
لیک امشب ز هجله ایوان نیامدی![]()
![]()
![]()
در چنگ مرگم و آشفته تو من![]()
![]()
شیرین من تو که لرزان نیامدی![]()
![]()
![]()
با دل بر که داشتی دوش مه من![]()
![]()
![]()
چون سرنوشت مرگ به قران نیامدی![]()
![]()
![]()
مگذار مه من به غارت برد هوس![]()
![]()
![]()
اوخ عروس هجله ایمان نیامدی![]()
![]()
![]()
گفتم به روی دل شدم بی قرار شاه![]()
![]()
![]()
نامهربان دل تو که بر من نیامدی![]()
![]()
![]()
گفتم به زندگی که نپرسد نشان ما![]()
![]()
![]()
امشب زکوی یار نشانی نیامدی![]()
![]()
![]()
عشق دل غریب بها می دهی مگر![]()
![]()
![]()
میناشکسته ام به زنخدان نیامدی
{چهرشنبه ۲۴/۸/۸۵}
تبریزلی ذبیح

شهر من را قفسی بی رنگ است!
آرزو بوسه تلخی به دل پر رنج است!
بیدها لرزان !
خانه ها رقصان!
لای گلها نفسی دلتنگ است!
چشم من گریان راز شب پنهان
شهر ما دلتنگ است
خانه ها در جنگ است
بوی نرگس بی جان
آسمان در هجران
یاد زلفش به دلم شبرنگ است .
۱۴/۳/۱۳۸۳
تبریزلی ذبیح

کز لعل لبش بگرفت یک بوسه به غارت دل !
وانگه به خود آمد او از کرده او غافل
فردا به قمار عشق پرداخت دلش با دین
کز عشق بسوزد جان و غفلت یک مسکین! 
![]()
نرم افزار جدید گوگل ارث !
برای مشاهده دقیق ترین و جدیدترین تصاویر از
سطح کره
زمین این نرم افزار را دانلود نمائید ! این تصاویر توسط
ماهواره ناسا{سازمان هوا و فضای آمریکا} تهیه
شده
است و هر هفته یک بار آپلود می شود!



![]() ![]() |
|
هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خودش حق میدهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند اهل سیاست به قداست زندگی نمیاندیشد بلکه زندگان را تنها به مصادر و وسایلی ارزیابی میکند که عندالقتضا باید بیدرنگ قربانی پیروزی او شود و ای بسا به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز، شرط هیچ چیز نیست و در دنیای بیقانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمی توان داشت . |

|
من "درلحظه ی شاعري " به چيزي جز آن چه در ذهن مي گذرد نمي انديشم يا شايد بهتر است بگويم مطلقا" به هيچ چيز" نمي انديشم .) ولي واقعامگرقراراست هرسخن فقط به گونه ئي بيان شودكه درك اش حكايت حلق باشد و راحت الحلقوم ؟ گناه ازخواننده ئي ست كه آسان طلبي مي كند. و شاعر بدهكار هيچ خواننده ئي نيست . سوآل اين است كه چرادرك مطلب تنها براي "تعدادي ازخواننده گان " مشكل است ، گيرم به شماره بيش تر: وبراي تعدادي آسان است ، گيرم به شماره كم تر؟... زبان كه همان زبان است ، پس آيااشكال مي تواند درشيوه ی بيان باشد؟ |

![]()
|

آن دارد یار!
بازبا ما سری از ناز گران دارد یار!
نکند باز دلی با دگران دارد یار!
خنده ارزانی هر خار وخسش هست ولی
گوش با بلبل خواننده گران دارد یار
آن وفایی که زمن دیده اگر هم برود
چشم دل در عقب سر نگران دارد یار
لاله رو هست ولی داغ غمش نیست به دل
کی سرپوشش خونین جگران دارد یار
می رود خوانده و ناخوانده بهرجا که رسید
تا مرا در به درو دل نگران دارد یار
داور دادگری هم بعوض دارم من
گرهمه شیوه بیدادگران دارد یار!
استاد محمد حسین شهریار
نظر یادتون نره 
ذد متنی که ذیل می اید نقدی است بر نوشتار توهین امیز احسان رشیدی با عنوان {ستارخان سردار ملی} که در شماره ۷۷۷جریده شرق منتشر شده است.
دکتر زرینکوب محقق ومورخ سترگ معتقداست:یک مورخ به هر میزان نیز بی طرف وپاک باشد باز ناخوداگاه وناخواسته نظرواحساسات شخصی وی درامر ثبت ونگارش وقایع تاریخی بی تاثیر نیست. پس هیچ مورخی را از نقد منصفانه گریزی نمی توان یافت. بهترانکه با عینک دکارتی به بازخوانی و نقد علمی وقایغ تاریخی بپردازیم وصدالبته به گفته امانوئل کانت گستاخی دانستن داشته باشیم {که البته این از اصول اولیه لیبرالیسم نیز می باشد}لاکن برای بازخوانی ونقد علمی وقایع وعملکرد شخصیت های تاریخی باید ابزار ومنابع مورد لزوم را دراختیار داشته وبا متد های کاردرچنین فضاهایی اشنا بود. پس نتیجه اینکه همه کس صلاحیت ورود به چنین حیطه هایی را دارا نمی باشند . سخن کوتاه کرده سروقت اصل موضوع می رویم !
اقای رشیدی در قسمتی از این مقاله اورده اند :{ در اواخر کارکه اهل تبریز به واسطه محاصره ونرسیدن اذوقه به شدت در فشار بودند با توافق کنسول روس وانگلیس:عده ای از قشون روس از راه جلفا به تبریز امده: به مقاومت ستارخان پایان دادند! ستارخان وباقرخان به همراه جمعی دیگر از روسای ازادی خواهان به کنسول گری عثمانی پناهنده شدند!}} در این رابطه یکی از قابل استناد ترین وموثق ترین کتب ومنابع کار ارزنده {قیام اذربایجان وستارخان}می باشد که توسط یک شاهد عینی یعنی اسمائیل امیرخیزی {مشاور وامین ستارخان به نگارش درامده است وی ضمن تائید صحت ماجرای پناهندگی ستارخان وباقرخان به شهبندرخانه عثمانی در بیان دلایل این اقدام وتوضیح شرایط خاص ان زمان چنین می نویسد: که ما فهرست وار می اوریم! 1-درابتدای امرستارخان وباقرخان قصد وتصمیم هیچگونه تحسن یا پناهندگی در شهبندرخانه عثمانی را نداشته واین اقدام را عملی سیاه می پنداشتند 2-مداخلات خودسرانه وناستوده قشون روس در تبریز روز به روز بر شدت خود می افزود تا کار به جایی رسید که مردم نگران شدند مبادا روس ها قصد ازار واذیت سردار و سالار را نیز در سرداشته باشند واتفاقاتی چون دستگیری حاج شیخ علی اصغر وفرستادن وی به کشور روسیه همچنین اقدام به انفجار خانه یوسف حکم ابادی بر شدت نگرانی ها می افزود .3-اعضای انجمن ایالتی وشخص نایب الایاله وکلیه ازادیخواهان به سردار وسالار توصیه کردند برای مصلحت چند روزی را در شهبندرخانه عثمانی اقامت کنند ولی ان دو بزرگوار زیر بار نمی رفتند وحاضر به پذیرش چنین درخواستی نبودند امیر خیزی که خود در این جلسات حظور داشته می افزاید اعضای انجمن عاقبه الامر از راه دیگری وارد شده گفتند: شما این همه فداکاری ها وجانبازی ها رامگر برای ان نکردید که مملکت اباد گردد وبر استقلال کشور صدمه ای وارد نشود؟؟ امروز ازادی واستقلال ایران ایجاب می کند که شما چند روزی را به نام ازادی واستقلال ایران در شهبندرخانه اقامت کنید بنابر نوشته امیرخیزی ستارخان در حالی که اقامت درکنسول گری راناگوارمی دانست بنابر مصلحت کشور پذیرفت . در همین رابطه دکتر رئیس نیا نیز چنین می نگارد : از انجا که ستارخان بزرگترین مظهر قدرت ملی وقیام ازادیخواهی ایران بود: دستگیر شدن واز بین رفتن اوبزرگترین ضربه را بر پیکر جنبش تازه پا گرفته ایالات می زد. مردم تبریز و.انجمن ایالتی به این نتیجه می رسند که برای جلوگیری از هر نوع پیش امد ناگواری ستارخان وچند تن دیگر از سران جنبش مدتی را در شهبندرخانه {کنسول گری} عثمانی اقامت کنند. البته به استنباط ما جناب رشیدی در نقل غالب روایات امده در این مقاله بیشتر منبع مورد نظرشان کتاب انقلاب ایران به قلم مستشرق غربی ادوارد بروان می باشدوجالب تر انکه این شخص خود بیشترین تحریف را راجع شخصیت وزندگی جناب ستارخان دارد وجای بسی تاسف است که هنوز چنین کتبی به عنوان منبع وماخذ در نگارش مقالات مورد استفاده قرار می گیرد. حتی احمد کسروی مورخ برجسته تاریخ مشروطیت در کتاب تاریخ هجده ساله اذربایجان دلیل عمده پناهندگی سرداربه شهبندرخانه عثمانی را نگرانی شدید اعضای انجمن ایالتی از به خطر افتادن جان سردار می داند بنابر نوشته وی انها با فرستادن میانجی : واسطه: وافرادی که خاطرشان برای سردار گرامی بود ویا اینکه از ان شخصیت ها حرف شنوی داشت سردار را به پذیرش درخواستشان مجبور
نموده اند با این همه چنانکه کسروی نیز اشاره می کند سردار سخت دلتنگ بوده ودو یا سه بار بی اطلاع شهبندرخانه را ترک کرده به خانه امده است. در ان سو سید حسن تقی زاده نیزبه این مسئله اشاره کرده و دلیل پناهندگی سردار را نه از ترس جان{که بنا بر شهادت دوست ودشمن خداوند چیزی به نام ترس در وجود ستارخان نیافریده بود}بلکه بنابر مصلحت هایی می داند و از این مسئله دفاع می کند . راجه این مطلب دیگر گمان نمی رود نیاز به جمع بندی مطالب ویا توضیح بیشتر وجود داشته باشد زیرا انچه نقل شد بی شک روشن ومعلوم است .
اقای رشیدی در قسمتی دیگر از نوشتار خود می اورد: {{ ستارخان همراه باقرخان در سال1328قمری وتحت فشار روس ها وبه دعوت تلگرافی اخوند خراسانی وارد تهران شد.}} در این رابطه طبق شواهد دلایل واسناد معتبر موجود چنین می توان نظر داد:1- تلگراف هایی از سوی سفرای انگلستان و روسیه به دولت وقت مخابره شد : که در انها سفرای روس وانگلستان از حظور سردار وسالار در تبریز سخت بیمناک می باشند واعلان نموده اند تا این دو از شهر اخراج نشوند امیدی به برقرای صلح وامنیت در ان شهر به هیچ وعنوان وجود ندارد .2- طبق دلایل محکم خروج سردار وسالار از تبریز حالت تبعید گونه داشته است و هیچ اختیاری در کار نیست.
3-اخوند خراسانی برخلاف نوشته جناب رشیدی : به درخواست چند تن از مجاهدین تبریز که از رفتن دو سردار به تهران سخت نگران بوده وگمان می بردند نقشه ای در کار باشد طی تلگرافی ان دو مبارز را برای زیارت به نجف فرا می خواند نه با تهران !لازم به ذکر است بنابر نوشته مرحوم کسروی سردار اسعد بختیاری وسپهدار نیز که از امدن این دو قهرمان تبریزی به تهران ناخشنود بودند قبلا همین درخواست را از مرحومین اخوند خراسانی و ایت الله مازندرانی کرده بودند.
اقای رشیدی در بخشی دیگر از مقاله خود اورده اند:{{سردار ملی در جریانات سیاسی به سمت اعتدالیون متمایل شد. مدتی بعد نزاع بین اعتدالیون و دمکرات ها بالا گرفت که دولت مجبور شد با کسب اجازه از مجلس هر دو گروه را خلع سلاح کند . عده ای از اعتدالیون از جمع ستارخان حاضر به خلع سلاح نشدند . در نهایت اودر جریان محاصره محل اقامتش تیر خورد وتسلیم شد!!ستارخان با گذشت راستگو و ساده دل بود اما از ان جهت که معنی مشروطه را نمی دانست!! پس از موفقیت مشروطه حاضر به اطاعت از قانون مصوب مجلس وتسلیم اسلحه نشد!!}}اما پاسخ این قسمت: ستارخان پس از بازگشت از مجلس که در انجا موضوع خلع سلاح تصویب گردیده بود به نیروهای خود دستور می دهد تفنگ وگلوله خود را جمع اوری کنند وبرای تحویل انها به دولت اماده باشند وی اضافه می کند {کاری نکنید که کاسه ها بر سرما بشکند} بنابر نوشته کسروی که امیرخیزی نیز نزدیک به همین مطلب را اورده عده ای از افراد ضمن ابراز ناخشنودی از این اقدام به بیان پاره ای از دلایل خود می پردازند یکی انکه با این دشمنی که میان ستارخان و یپریم خان ودیگران وجود دارد بعد از گرفتن سلاهها با سردار و سالار رفتار دیگری از سوی دشمنان خواهد شدو دیگر اینکه مجاهدین از عقب افتادگی چند ماهه پرداخت حقوق خود ابراز نارضایتی می کردند . با این همه سردار معتقد بود{ این دولت را ما خود مان برانگیخته ایم و شایسته نیست که با او نافرمانی کنیم} میرهدایت حصاری می نویسد : دولت قصد داشته در عوض هر اسلحه مبلغی را به دارنده ان پرداخت کند! وی ادامه می دهد برای خلع سلاح از سوی دولت فرصت 48ساعته تائین گردید و یپریم خان ارمنی که ریاست نظمیه تهران را بر عهده داشت مامور انجام این کار شد.بنابر نوشته های متواتر ونقل شاهدان عینی سردار ملی به دلیل حرمتی که بر مشروطه و مجلس قائل بود به شدت خواهان این بود که نیروهایش سلاح های خویش را تحویل ماموران دولتی نمایند اما بسیاری از مجاهدین به دلایلی که در ذیل مطلب می اید زیر بار این کار نرفتند .1-مجاهدین حقوق چند ماهه خود را که به تاخیر افتاده بود از دولت طلبکار بودند ولازم به ذکر است دولت هیچ اقدامی در جهت پرداخت حقوق معوقه انان تا ان تاریخ نکرده بود. 2- شایعات زیادی وجود داشت یکی اینکه شایع کرده بودند دولت قصد دارند پس از خلع سلاح به قلع وقمع وزندانی کردن مجاهدان بپردازند3-بنابر نوشته های متواتر بسیاری از دشمنانی که به خون ستارخان تشنه بودند نه تنها توسط دولت خلع سلاح نشدند بلکه لباس سپاهی برتن انها کرده به خدمت دولت در امدند و این بسیار خطرناک می نمود.4- شایع کرده بودند عده ای از دشمنان که به خون سردار وسالار تشنه بودند نقشه ای ریخته وقصد جان این دو بزرگوار را خواهند کرد.5-مجاهدین قفقازی وگرجی که در قشون ستارخان حظور داشتند در صورت تحویل اسلحه امکان بازگشت به وطن برایشان مقدور نبود زیرا در ان صورت به شدت از سوی دولت روسیه با این عده برخورد می شد.
مرحوم کسروی از واقعه پارک اتابک به عنوان اندوهناک ترین داستانهای تاریخ مشروطیت یاد می کند وغالب مورخان از خشونت ها و غارتگری های ارامنه و بختیاری ها در ماجرای پارک داستانها نوشته اند البته اغلب مورخان مطفق القول اند ستارخان به هیچ وجه به جنگ رضا نداشته چنانکه تا لحظات پایانی درگیری از اتاق خود خارج نشده است وگرنه محال بود کار به این اسانی تمام شود.درگیری صورت گرفته حدود هجده تن کشته و چهل زخمی {از نیروهای ستارخان}برجای ماند . ارمنی ها وبختیاری ها به خشونت وغارت وچپاول پرداختند چنانکه بیشتر مجاهدین ونزدیکان ستارخان را دستگیر کردند وجز این انکه همه چیز را از جمله دو لوح زرین که مجلس شورای ملی برای تقدیر به سردار و سالار اعطا نموده بود یه غارت بردند.
راجع مطلب بعدی جناب رشیدی: نوشته اند ستارخان معنی مشروطه را نمی دانست } اما برطبق انچه به دست ما رسیده واطلاعاتی که در اختیار ماست اگر کسی وجود داشت که معنی مشروطه را می دانست همین جناب ستارخان است مستند می کنیم به این موارد:1-به هنگامی که مجلس خلع سلاح مجاهدین را تصویب نمود اول کس که برای تحکیم موقعیت مجلس اعلان کرد ما پیشتر از همه به این کار دست خواهیم زد شخص سردار ملی بود.2-وی در پاسخ مجاهدینی که او را به عدم موافقت با مسئله خلع سلاح فرا می خواندند به این نقطه اشاره کرد که این دولت ومجلس را ما خود برانگیخته ایم پس شایسته نیست با ان نافرمانی کنیم . 3- دکتر ماشاالله اجودانی در کتاب گران سنج مشروطه ایرانی با نقل جملاتی از کسروی ایستادگی مجاهدین تبریز به هنگام استبداد صغیر در مقابل سپاه حکومتی را موجب به وجود امدن روزنه امیدی در دلها می داند ودر ان سو سید حسن تقی زاده نیز بزرگترین نقش انقلاب مشروطه را از ان جناب ستارخان می شمارد با این همه چگونه ممکن است سردار ملی که خود زهر چشیده حکومتن سلطنت مطلقه بود وبرادرش اسمائیل توسط نیروهای حکومتی به قتل رسیده معنی ومفهوم مشروطیت را نداند.! 4-ستارخان طی تلگرافی به یکی از مقامات حکومتی چنین اورده است:متاسفم از اینکه تمامی فداکاری وخدمات این خادم ملت فقط برای ایجاد اتحاد معنوی مابین افراد ملت واحاد اهالی مملکت ودر حفظ شئونات مجامع وایالت قانونی است. حال حظرات اقایان که این خادم ملت را را به اتحاد و موافقت توصیه می فرمایند موجب بسی تحسر می شود . صریحا اظهار می دارم که این خادم ملت موفقیت ملت وازدیاد شوکت دولت ورفاه رعیت را خواهانم ! خود را ابداا رقیب مسند متکیان والوده ریاست نمی دانم }
اقای رشیدی در ادامه نوشتار خود به نقطه خوشمزه تره سناریو می رسند :کردار وی { ستارخان} پس از رفع محاصره تبریز به رسوایی گرایید. مسئولیت شورش شاهسون ها که سرکردگانش برای انقیاد واطلاعت به اردبیل امده بودند به عهده اوست. ستارخان به انها ناسزا گفت ! وانان را رنجاند تا انها به سپاه رحیم خان بپیوندند . سردار ملی ان شهر بینوا را ترک کرد و به تبریز گریخت. در تبریز نیز مشروطه خواهان را از خود خشمناک کرد ! و خدمات او را به فراموشی کشاند!! مخبر السلطنه در مورد او می گوید!! :اگر ستارخان سواد داشت وان گرفتاری را نداشت ! مردی بود که به کار مملکت می خورد!}}و اکنون پاسخ این یاوه گویی ها :1- قبل از عظیمت ستارخان به اردبیل شاهسون ها به قتل وغارت روزگار می گذراندند واز اردبیل تا سه فرسنگی تبریز همه جا را تاراج کرده روز به روز بر شدت اعمال بیرهمانه انان افزوده می شد .2-اولا ستارخان به دستور مخبرالسلطنه {محمد قلی خان هدایت} والی تبریز به اردبیل اعزام شد ثانیا چه در میان راه یا حتی خود اردبیل سردار ملی هرچه کرد و در رفتار خود با سایرین طریقی که پیش گرفت تنها اجرای دستور می نمود و خواسته های والی را به جای می اورد. 3- عده ای از مردم اردبیل با رحیم خان مکاتبه داشته وپنهانی اسباب حظور وی در اردبیل را فراهم نمودند 4- رفتار ستارخان هرگز به رسوائی نگرائید .سردار نسبت به برخورد و رفتار قشون خود با مردم وسواس فراوان داشت از دستورات او در این زمینه می توان به یک.کسی حق بد رفتاری با مردم یا غارت اموال رعیت را ندارد 2-وی صریحا امر کرده بود اگر کسی از مجاهدین پس از فتح نقطه ای به غارت اموال مردم اقدام کنند دیگر مجاهدین سریعا او را هدف قرار داده بزنند. 5- در جنگ و درگیری پیش امده ما بین قشون رحیم خان ونیروهای کم تعداد سردار مردم وافراد اداری اردبیل کنار کشیده با سکوت خود عملا راه را برای حظور قشون رحیم خان باز کردند 6- سردار به هیچ عنوان حاظر به ترک شهر وسپردن اردبیل به قشون مخالف که سودای غارتگری در سر داشتند نبود پس مجاهدین شور کرده به تشریع و بررسی موقعیت پیش امده پرداختند وتصویب شد به دلیل نرسیدن قشون کمکی :کم تعداد بودن نیرو : پایان یافتن ذخیره فشنگ و کمبود دارو مصلحت ایجاب می کند اقدام به عقب نشینی نمایند تا از افزایش جان باختگان جلوگیری شود . سردار باز رضا نداده وخواستار مقاومت تا حد مرگ شد با این حال یاران ستارخان که خودکشی را دیوانگی می دانستند با وی تندی کرده به زور و اسرار فراوان سوار اسبش نموده اند و به زحمت از شهر خارج شدند. لازم به ذکر است ستارخان در ابتدای امر طی تلگرافی به تبریز از مخبر السلطنه درخواست سلاح و قشون کمکی می نماید که وی ضمن رد این درخواست پاسخ می دهد{ رحیم خان بیمار است و از تبریز برایش پزشک و دارو فرستاده شده و محال می نماید او در چنین وضعیتی قصد اردبیل کند. { پس مقصر اصلی ماجرای اردبیل کسی جز مخبرالسلطنه نمی تواند باشد.}
و اما مطلب بعدی: دلیل عصبانیت ستارخان پس از بازگشت از سفر اردبیل به چه دلیل وعنوان بود:استادم دکتر علی شریعتی در کتاب تحلیلی از مناسک حج جملاتی اورده اند که اگر درست ودقیق بنگریم توسط ان می تونیم به ریشه دلخوری سردار ملی نیز پی ببریم. استاد چنین می نویسند:هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده غافل مباش ! که انقلاب : پس از پیروزی نیز :هماره در خطر انهدام است : در خطر ضد انقلاب است . مارهای سرکوفته : در گرمای فتح وغفلت جشن وغرور قدرت :باز سربرمی دارند : رنگ عوض می کنند . نقاب دوست می زنند ! از درون منفجر می کنند : غاصب همه دست اورد های انقلاب می شوند و میراث خوار خون مجاهدان وتعزیه خوان شهیدان}! بله! ستارخان چنین فضای الوده ای را تجربه می کرد او به چشم خود می دید کسانی میوه چین دست اوردهای انقلاب شدند که در حقیقت هیچ سهمی در مجاهدتها وجانفشانی هایی که برای مشروطیت صورت گرفته نداشته وچه بسا مخالفت ها می کردند واز سنگ اندازی در مسیر انقلاب مشروطه دریغ نمی ورزیدند. امثال محمد قلی خان هدایت{مخبرالسلطنه } که بعدها دستان کثیفش به خون شیخ محمد خیابانی نیز الوده شد میوه چین جانبازیها ی ستارخان و سایر مجاهدین شده بودند. حتی شایع شده بود گروهی از دولتیان معتقدند اکنون که جنگ پایان یافته باید کار سردار وسالار را یکسره کرد وقبر انها را امام زاده نمود !
در پایان مقاله اوردن چند توضیح ضروری می نماید:
1-اقای رشیدی نوشته اند{ستارخان برای امرار معاش مدتی را به راه زنی پرداخت}باید عرض شود این سخن نابجا وغیر مستند است وماجرا چیز دیگری می باشد ما برای اطلاع خوانندگان محترم ازاصل موضوع انان را به خاطره ای از زبان سرکار خانم سلطان سرداری {دختر ستارخان} در کتاب پدرم ستارخان ارجاع می دهیم.
2- ومورد اخر راجع عضویت ستارخان در فرقه شیخیه اذربایجان : در این رابطه شاید اوردن توضیحی کوتاه راجه این فرقه خالی از لطف نباشد : بنیانگذار فرقه شیخیه اذربایجان شفیع الدین ثقه الاسلام تبریزی وجانشینان او به ترتیب موسی ثقه الا سلام و بعد از وی علی ثقه الا سلام {ثقه الا سلام معروف} می باشند {لازم به ذکر است پیروان این فرقه را در اذربایجان ثقه الاسلامیه نیز می خوانند . این فرقه دوازده امامی بوده با این حال عقاید خاصی را دارا می باشند یکی انکه اصول دین را منحصر در چهار اصل توحید نبوت امامت و رکن رابع یا{باب امام} می دانند مقصود از رکن رابع شخصی است که واسطه مابین شیعیان با امام عصر باشد. از دیگر عقاید این طایفه انکار معاد جسمانی می باشد انها معتقدند پس از مرگ ادمی جسد متلاشی شده انچه باقی می ماند و روز محشر برانگیخته خواهد شد وجودیست لطیف یا {هورقلیایی}البته ذکر دو نمونه از باورهای این فرقه کافی به نظر می رسد.لازم به ذکر است ما هرچه گشتیم سند یا مدرک مستند یا مستدل یا معتبری !که اثبات کند سردار ملی در حلقه مریدان این فرقه بوده اند نیافتیم با این حال منطقا با استناد بروجود رکن رابع ماجرای عضویت سردار در این فرقه درست به نظر نمی رسد زیرا ستارخان همواره اعلان می کرد من دستورات مراجع نجف را اجرا می کنم وصریحا شخص مورد نظرش شخص مرحوم اخوند خراسانی بوداین در حالیست که به واسطه اعتقاد شیخیه بر ارتباط این رئیس این فرقه باامام عصرانها تنها تقلید از وی را می توانند جایز بدانند.
اگر نوشتار بلند ما خارج از وقت وحوصله خوانندگان بوده باشد عذر تقصیر اورده اشکالات متعدد موجود در مقاله مورد بحث را دلیل طولانی بودن این یاداشت بلند می دانیم در پایان تنها به اوردن چند سطر از دکتر رضا براهنی کفایت نموده امیدواریم این سطور نافع افتد لاکن از نقد محروم نماند .
{ایا مشروطیت بدون اذربایجان : که دران زمان:طبق اسناد موجود در مکاتبات وتلگراف ها ی مبادله شده{ملت اذربایجان } خوانده می شد :امکان داشت به دست بیاید؟؟ قهرمان ان انقلاب ستارخان اگر به تهران نمی رفت ایا به ان زاری و در نتیجه خدعه و خیانت کشته می شد؟؟…
.jpg)

خطوط را "خرچنگ قورباغه" مي بينيد؟ فرار نكنيد.
بسياري از افراد هنگام مواجهه با صفحات فارسي اي كه در آنها بجاي حروف درست فارسي اشكال عجيب غريب ديده مي شوند، به سرعت سايت را ترك مي كنند. البته اين را ه مناسبي براي تنبيه طراحان صفحات وبي است كه در صفحه وب خود اين مشكل را دارند. ولي چنانچه بخواهيد مي توانيد، احتمالا صفحه را درست كنيد. كليك راست موس را فشار دهيد، از صفحه باز شده، گزينه encoding را انتخاب كنيد. براي درست ديدن صفحات فارسي، يكي يكي گزينه هاي زير را انتخاب كنيد تا ببينيد، كداميك جواب مي دهد: Windows (Arabic) Windows (Western) UTF-8 يعني ابتدا از گزينه، encoding، windows(Arabic) را انتخاب كنيد، اگر صفحه درست شد كه هيچ ولي اگر درست نشد، مجددا كليك راست كرده encoding و سپس windows (western) را انتخاب كنيد، اگر صفحه درست شد كه هيچ ولي اگر درست نشد، گزينه سوم (يعني UTF-8) را امتحان كنيد. اگر هيچكدام نشد، ببينيد (احتمالا در صفحه اول سايت) آيا صفحه فارسي با قلم خاصي نوشته شده در نتيجه از شما خواهش شده كه : "ابتدا قلم ما را نصب كنيد"؟ در اينصورت مجبوريد ابتدا آن فونت را به شكل زير نصب كنيد:
1ـ فونت را دانلود كنيد.
2ـ در پنجره control panel روي fonts دوبار كليك كنيد تا پنجره مورد نظر باز شود.
3ـ گزينه Install new font را از منوي File همان پنجره Fonts انتخاب كنيد.
4ـ مسير فونت مورد نظر را از پنجره هاي ليست Folders، Drives همان پنجره مشخص كنيد. سپس فونت شما در پنجره كوچك list of fonts ظاهر مي شود.
5ـ حال آن را انتخاب و ok بزنيد تا فونت مورد نظر روي سيستم نصب شود. پس از اين با زدن refresh صفحه وب مورد نظر، مي توانيد آن را به راحتي بخوانيد. ولي اگر باز مشكل داشتيد، روي صفحه وب،كليك راست كنيد و در encoding گزينه User defined را انتخاب كنيد. قاعدتا با refresh كردن بايد بتوانيد صفحه را بخوانيد.
مخترع گیتار کیست؟!
زریاب نام یکی از موسیقیدانان بزرگ ایرانی است که اختراع گيتار را به او نسبت می دهند و در زمان حکومت عباسیان ظهور کرد. وی همدوره ابراهیم موصلی و فرزند اسحق از بزرگترین موسیفیدانان دربار عباسیان بود.
ابراهیم موصلی (125-188ه.ق) فرزند ماهان فرزند بهمن فرزند پشنگ - که همگی از کشاورزان ارجان شیراز بودند - در کوفه به دنیا آمد. وی موسیقی را نزد یک زرتشتی به نام جوانویه که در شهر ری زندگی می کرد فرا گرفت و در همین شهر بود که با دختری به نام شاهک رازی وصلت کرد که حاصل ان فرزندی بود به نام اسحق. می گویند گوش موسیقی ابراهیم چنان قوی و حساس بود که اگر در میان سی نوازنده، کوک یکی از آنها نابرابر بود وی آن را به خوبی در می یافت. اما ابو الفرج اصفهانی نویسنده کتاب «اغانی» فرزند وی اسحق موصلی (225-150 ه. ق) را به دریا و موسیقیدانان دیگر را به نهر و جوی تشبیه کرده است. وی همچنون پدر از مقرّبان دربار هارون الرشید بود و نزد مامون نیز صاحب منزلتی رفیع بود. معتصم خلیفه درباره وی گفته است: «هرگاه اسحق آواز می خواند به نظرم چنین می آد که کشور من وسیعتر می شود.» از افتخارات اسحاق شاگردی چون زریاب است. زریاب(اواخر قرن هشتم میلادی) موسیقی این منطقه را به شمال آفریقا و اسپانیا برد و در آنجا رواج داد. اسپانیاییها وی را مخترع گیتار می داند. وی سیم پنجمی بر عود افزود و می گویند که ده هزار آواز را با آهنگشان از بر داشت. وی تا آخر عمر در «کوردوبا» از شهرهای اسپانیا می زیست و در آنجا یک مدرسه موسیقی بنا نهاد و تاثیر بسزایی در موسیقی اندلس داشت. ابن خلدون عالم فلسفه تاریخ و مورخ مغربی(808-732 ه.ق) درباره این شاعر، خواننده و نوازنده بزرگ چنین می گوید: موصلیان (ابراهیم و اسحق می صلی) غلامی ذاشتند که نام او زریاب بود. او فن موسیقی را از آنها فرا گرفته و در آن مهارت یافته بود. از این رو موصلیان به او رشک می بردند و او را به مغرب گسیل داشتند.
زریاب به درگاه «حکم بن هشام بن عبد الرحمن داخل» امیر اندلس رسید، و او در گرامی داشتن زریاب مبالغه کرد، و به دیدار او شتافت. و به وی جایزه های عالی بخشید و اقطاعها و مقرریها برای تعیین کرد، و وی را به بارگاه دولت و در میان ندیمان خویش به پایگاهی بلند رسانید. از این رو در اندلس هنر مویسقس به سبب زریاب پیشزفت شایانی کرد، پس از وی تا روزگار ملوک طوایف یادگارها و آثار او همچنان باقی و متداول بود و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شد. چنانکه در اشپیلیه(اسپانیا) نمونه های هنر وی بدانسان توسعه یافت که همچون دریایی بیکران بود و پس از زایل شدن رونق و شکوه آن شهر یادگارهای هنری زریاب از آنجا به کشورهای ساحلی افریقیه و مغرب منتقل شد و در شهرهای ان سرسزمین تقسیم گردید. و با آن که عمران و تمدن افریقیه به قهقرا بازگشته و دولتهای آن رو به نقصان می روند، هنوز هم بقایای هنری زریاب در آن سرزمین یافت می شود.
با سر تو ناله ها کردم
با صدای تو من دعا کردم
با نگاه تو اشنا گشتم
با خدای تو بی خدا گشتم
{سکوت}
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!
آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت
می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت
شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت
مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت!
این زن – ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا:
جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت
{ سیمین بهبهانی}
خدایا!
واگر تنهاترین تنهاها شوم باز هم خدا هست!
او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین ها وافرین ها بی ثمرند.
و اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
واز اسمان هول و کینه برسرم بارد
تو مهربان جاودان اسیب ناپذیر منی
ای پناهگاه ابدی !
تو می توانی جانشین همه بی پناهی
ها شوی!

دوزخ بهشت
پروردگارم مهربان من
از دوزخ این بهشت رهاییم بخش
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
وهرچشم اندازی سکوت گنگ وبی حاصلی
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
وبهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت
همچون تو در انبوه افریده های رنگارنگت تنهایم
تو قلب بیگانه را می شناسی
که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی !
کسی رابرایم بیافرین تا در او بیارامم!
دردم درد بیکسی بود.

این پست را تقدیم می کنم به استادم عشقم و مرادم
حضرت {الف . ذ } و برای ایشان بهترین ارزو ها را دارم
![]()

|
|
|
{ تنظیم سایت پیش فرض برای کامپیوتر}
TOOLSوارد INTRENET OPTIONS می شویم ودر قسمت ADDRESS: ادرس سایت پیش فرض را تایپ می کنیم {معمولا این سایت را از بین سایت های ام اس ان گوگل و یاهو انتخاب می کنند.}
این اثر از نقاش سور رئالیست {فرار واقعیت} سالوادور دالی می باشد.
بونو خواننده محبوب گروه يوتو كه اين آلبوم را آلبومى بسيار شخصى مى داند، در هنگام دريافت جايزه در لس آنجلس گفت: «موضوع بر سر پدرم باب است. مرگ او واكنش هايى زنجيره اى در درونم برانگيخت. شايد امشب بتوانم براى هميشه اين موضوع را براى خودم حل كنم. من از پدرم سپاسگزارم، به خاطر صدايى كه به من داد و به من آموخت كه چگونه اين صدا را به كار گيرم.» بازنده بزرگ مراسم اعطاى جوايز Grammy خواننده A&B بود كه اگرچه براى ۸ جايزه نامزد شده بود، اما در نهايت خود او و آلبوم پرفروشش The Emanzipation of Mimi از دريافت جوايز اصلى محروم ماندند و تنها سه جايزه نه چندان پراهميت در بخش موسيقى R&B دريافت كردند. كنى وست خواننده معروف رپ نيز كه نامزد دريافت ۸ جايزه شده بود، جايزه بهترين آلبوم رپ را دريافت كرد، اما در بخش هاى ديگر دست خالى ماند. در بخش موسيقى كلاسيك جوايز متعددى نصيب هنرمندان آلمانى شد، از جمله اركستر سمفونى راديو تلويزيون ايالت بايرن، به رهبرى Mariss Jansons جايزه بهترين كار اركسترى را دريافت كرد. همچنين يكى ديگر از جوايز گرمى نصيب سيستم اواداون شد و جايزه بهترين ضبط سال را هم گروه گرين دى با آلبوم «بلوار روياهاى شكسته» برد. همچنين بورس اسپرينگستين و استيوى واندر هم جوايزى را نصيب خود كردند. لازم به ذکر است سلطان موسیقی ایران استاد محمدرضا شجریان نیز جزو کاندیداهای ای جایزه بوده اند. {فستیوال موسیقی زیر اب !! | |||||||||
| |||||||||